تاريخ : شنبه پنجم مهر 1393 | 18:17 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

 

صدایِ  شـُـرشــُــرِ  بارون

میاد از کوچـــه تـُـو ناودون

مثهِ  موسیقــــــیِ  آروم

می خوره رو طاقِ ایوون

 

می بره منو تو کوچـــه

کنار یــُـویــُــو  و تـَشتـَـک

می شینم رو تاب عشقُ

روی داربست پیچکـــــــــ

 

می رسم رو اوجِ ابرا

رویِ  بالِ  بادبادکــــ

همپایِ  باد و بـــارون

کودک میشم ؛ کودک

 

 

ـــــــــــــــــــــــــ

زلفشِــــه


برچسب‌ها: ترانه

تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 0:59 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
ماه رمضان 93 هم از راه رسید سر چشم بر هم زدنی....

                                        ماهتون عســـــــــــــــل


 به نام خدای همین حوالی......


خدایی که خود مهر است و مهرآفرین

خالق عشق است و شور و شعرآفرین

 

"سلام به یگانه عاشق عاشقای  عالم"

 

گفتم : خدا جونم خیلی احساس تنهایی و بی کسی می کنم....!

گفتش  : من که نزدیک ترینم

گفتم : نه مهربونم.....من از تو دورم ...ای کاش دیوارها فاصله میونمون نبود...!

گفت : کافیه توی  تک تک ثانیه هات فقط منو صدا زنی.

گفتم : با این همه خطاهام  خجالت می کشم  دوباره سر سفره ات بنشینم....!

گفت : من که بخشنده ترینم

گفتم : آخه برای  کدوم خطاهام بیام پشت درت....!

گفت : واسه تمومشون

گفتم : یعنی منو می بخشی....؟!

گفت : مگر بخشنده تر از من کسی رو داری....؟!

گفتم : چرا با این حرفات آتیشم می زنی؟؟؟

گفت : بده که بنده هامو دوست دارم.....؟؟؟

بی هوا اشک از چشام جاری شد

خدا جونم.....یگانه بهانه ی بودنم....شرمنده ی لحظه هایی ام که بی هوا توی شلوغی های زندگی   تو   رو  گم کرده بودم دستتو  رها ولی تو همش کنارم بودی....

ثانیه هایی که حضورت برایم گنگ بود

لحظه هایی که روی ردپاهایت قدم برمی داشتم اما مغرورانه توجهی به وجودت نمی کردم

دوستت دارم

بی آنکه بدانی

دوستت دارم

چه نزدیک و چه دور

چه به من نگاه کنی و چه فراموشم کنی

دوستت دارم چون میدانم همراهیت با من مثه نفس کشیدنه

آروم....

بی صدا...

همیشگی....

 

امشب هم به خوابم بیا.......

 

« قلمی در خلوت تنهاییم با مهربان خدای مهرآور »

 

 

^^^^^^^^^^^^

زلفشــــــــه



تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 13:44 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


خوشبختی یعنی...
من , قلـــــــم , بارون
نشستن زیر ناودن
زُل زدن به زُلفِ پریشون آســِـــمون
بافتن تنپوش عشق با تار و پودِ احساسِ مادر
میان نوشیدن دو فنجان چای دلتنگی
در عصــــــــــــــرانه ی پاییز
بوییدن عطـــــــر پیراهن خاکی
بوسیدن جای خالی
در قابِ عکسِ چوبی
یک حس عجیب با خواب ناز
در تنگنای سنگی سیاه و آغوش نیاز
در پنج شنبه ای دهشت انگیز
یعنی همین
خنده ی سرد آبان
شعـــــــــرهای پر شور باران
مهــــــــــــــربانی های گاه بیگاهِ آدم ها
و هنوز هم تو ....
من
شادی های زیرپوستی
و باز هم تو.....
.
.
.
من
رقص بارون تو کوچه های کاهگلی
لای گلبـــــــــــــرگای خیس
سمفونی خوش مــــــــــرگ
در گذرگاه خــــــــزان
زیر قدم های بــــــــرگ
و باز هم من
پاییز ؛ کابوسِ تنهایی
و باز
پنج شنبه را دوره می کنم
کنار یک بغل شمعدانی و گلایل

و نغمــــه سر می دهم

من

,

قلــــم

,

حس غریب پاییزیم
زیر ناودون خاطره ها....................



ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِـــــــــــه( دختر بارووون)- برای هبوط یک باران در تبلور زمین در فصل شعر و شبنم27 آبان92



تاريخ : پنجشنبه یازدهم مهر 1392 | 19:29 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

 
چقد سخته که همه کنارت باشند ولی باز ته دلت احساس تنهایی کنی
وقتی عاشق باشی ولی کسی از دل عاشقت خبر نداشته باشه
وقتی هم که فهمید از تار عشقت برای گرمای تنش ؛ تنپوش هوس ببافه
وقتی میون این جماعت گرگ صفت نه بتونی لبخند بزنی نه اشک بریزی
که لبخندتو  مـُـهر تایید بر فاحشگی ات میدانند و اشکهایت را نیاز عشــق
وقتی به کسی میخوای بگی که چرا غمگینی ولی صدات از حنجره ی بغض آلودت بیرون نیاد
وقتی از ته دل فریاد بزنی و حتی کوهها هم انعکاس صداتو به گوش این آدم نماهای خودفروش نرسانند
وقتی احساس تنهایی , ناامیدی , گناه , پوچی روت غلبه کنه
وقتی احساس کنی تمام درهای دنیا به روت بسته شده
اون وقته که فقط میخوای بری به دورترین نقطه ی عالم و یه گوشه ی دنج پیدا کنی
و خودت باشی و خدای خودت
و آروم بمیری تو تنهایی خودت...
همین
 
به قلم بارونیم : دختر باروووون
« زلفشـِـه »
 
برچسب‌ها: غم نوشته ها

تاريخ : سه شنبه دوم مهر 1392 | 13:13 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی...

خدای تشنگی زمین در زایش دوباره پاییز


آری...دوباره نبض زمین تپیدن گرفته زیر این خـِـش خـِـشِ برگها در هزار توی رنگها 
در فصل مرواریدی شعــر و شور و ترانه آنسان که چلچله ها در آخرین کوچ اقاقی سمفونی عشق سر می دهند و ترنم خوش شبنم و باران را در نمناکی صبح دل انگیز پاییزی ترین احساس بودن تو , هدیه می دهند به قاصدک خیال من و تــو تا مژده ی رویش دوباره زندگی دهد برای فـردایی بهـتر و رویایی ناب تر
تا غروب فریبایش , تماشایی ترین سکانس زندگی باشد 

ـــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِــه


*****زایش دوباره پاییزی ترین حس رویش مهــر و عشق در تبلور زمین مبارک****
      



تاريخ : جمعه بیست و نهم شهریور 1392 | 17:41 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

اي همه سرپا تا خوبي تقديم به تو(باهم خوب نبودي)

یه وقتایی میشه که  دلم  واسه یکی تنگ میشه که میدونم  کیه  , میشناسمش , دوسش دارم, ولی  نیست

نه نگاش

نه  صداش

با این که میدونه  نبودش  داغونم میکنه  ولی بازم فک میکنه  اینجوری راحت تر میتونم فراموشش کنم

اما خبر نداره  روزا به یادش بیدار میشم و  شبا به یادش میخوابم

دلم  میخواد یه جا  دور پیدا کنم تنهایی هامو اونجا حراج بذارم , زُل بزنم به چشاشو بگم 

نگاه کن این منم همون که بی تو هیچه من دوستت داشتم و دارم چرا نمیفهمی , چرا عوض شدی؟!

ولی  ته دلم  میگه اون که رفته دیگه رفته و یه جوری بهم  نگاه میکنه که انگار اصلا وجود ندارم

خردم  میکنه

میخوام  برم  سمتش  ولی خوب نمیتونم دیگه نای رفتن ندارم 

این بیقراریهام , این دلشکستن هام , این حس پوچی هر روز  داره حالمو  بد تر میکنه

   فقط میخوام برم به دوردست ها جایی که شاید تا چند وقته دیگه تو رو هم نشناسم

 , خودتو میگم.خودمو میگم.

که این همه از خودمون دوریم.


واقعا دختر بودن اینقدر تاوان داشت .....؟!


دختر بودن  یعنی تاوان پس دادن

تاوان احساسات پاک

و

آخرش 

تنهایی

و 

آرزوی مرگ داشتن


کاش لااقل اونی که باید بود کنارم  نفس می کشید

مثل بازی های بچگی چشامو  از پشت می گرفت تا نبینم بد روزگار رو

تا مثل آیینه مثل هوا حواسش بهم بود

تا شونه های گرمش

امن ترین سرپناه دلتنگی دخترانه ام بود

همین


« زِلفِشِــــه »



تمامی اشعارم دوباره  به وبلاگ سابقم انتقال پیدا کرد و اینجا فقط باروووون دلتنگیم می باره 

 رو آشیون اونی که همه عشقم بوده و رفته




تاريخ : چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392 | 1:44 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 به نام خدای همین حوالی.......


خدای قلم 

تنها همدم تنهایی  ها

 عکس گل و طبیعت – عکس از گل های خشگل

 



و سلام بر معلم.......! 

به نبض اندیشه.......

به الگوی صداقت.....

به تویی که رویای شیرین کودکی هایم بودی.......

به تویی که بی بهانه مهربان بودی.....

و امتداد لبخند مادرم را در نگاه پرشور تو به نظاره می نشستم

تویی که از میان دستانت ؛ عطر دانش ؛ عطر زندگی بر مشامم می رسید و پای تخته ای چوبی همه ی جوانی ات را ناباورانه فروختی تنها به بهای فردای روشنم.....

و چه ارزان فروختی همه داراییت را

و بهای جوانیت چه اندک بود که بی هوا چشم بسته ای بر باور فرداهایت....

بی شک لایق ستایش بودی و اسطوره ی صبر......

در این قعر زمان که زخمه بر قلم می زنند و تیشه بر دل

در سکوت خلوت تنهایی شب 

آنقدرها در هجر تو و مظلومیت قلمت گریستم که دیگر نای دیدنم نیست

آنقدرها در هیاهوی ثانیه های بی عبور 

در پس یک التهاب برجای مانده دل بی روح زمان

بر سر قرار عاشقی کردنت

سر کلاس عشق تو

پای همان تخته چوبی آمدم و قد خمیده کردم که دگر پای رفتنم نیست

آنقدر آمدم و دیوارهای ماتم زده کلاس را بوسیدم و رفتم که دگر شده محراب نمازم

کاش این چشمانم ؛ سوی دیدن داشت

تا آمدن دوباره ات را پای همان تخته سیاه خاطراتم به نظاره می نشستم که چه رنجیده و اما باشکوه در کلاس عشقبازی خاطره می ساختی با اشک قلمت که حالا این تخته ی بی وفا شده سنگ سرد سیاه افتاده بر روح خسته ات....

و لبانم طراوت بوسیدن

تا بوسه ی مهر بر دو دست خسته ات می نشاندم

و پاهایم یارای آمدن

تا اولین بودم در  بوستان دانشت و پا به پای قدم هایت راهی بهشت دانایی تو  می گشتم

ای معلم خوبم.....

ای استاد اخلاقم....

ای باغبان مدرسه ی عاشقی

دستهای پرتوانت را.....

قلب مهربانت را

لبخند دلربایت را

اشک دیدگانت را

و مهر بی پایانت را

فراموش نخواهم کرد که در سینه ی عطشان من ؛ سبو سبو مهربانی می ریختی و چه مادرانه ( به یاد معلم اول راهنمایی ) و پدرانه ( استاد دانشگاه ام ) با خوشه های شیرین و زیبای فهمیدن پذیرایم بودی و هنرمندانه می فشردی سخت ؛ گلوی ابلیس نادانی را.....

بسان یک باغبان رنجور ؛ بذر نور می پاشیدی بر کویر خشک اندیشه ام و فانوس دانش را بر بلندای قلم می آویختی برای روشنای دل تاریکم...

و من چه کودکانه بال می گشودم بر بلندای قلم ؛ فراز اندیشه ات....

از فراز این عالم دهر

از دل این تاریکی مغموم شهر

.

.

.

بدان که قداست قلمتت را با قطره قطره اشک احساسم حفظ می نمایم



تا در این قعر زمان

در هجمه هجوم بی باوری ها

در انتحار اندیشه ها

در جولانگه اندیشه های مسموم

در ورای عصیانی نامفهوم

ابر مهربانی را ببارانم بر سطر سطر این واژه ها




***********************  

به قلم بارونیم : زِلفِشِــه

به بهانه ی مهــر تقدیم به همه ی معلمان مهر و عشق و انسانیت  که تابنده تر از آفتاب می تابند بر کرانه آسمان  دانایی در مهــر عاطفه و قلم



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 | 14:28 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 



و در ادامه دلنوشته ام برای امام رضا (ع) عزیزم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 13:12 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)



دختر بودن یعنی یه دنیا شور

یه دنیا عشق و  احساس که نمیخوای فدای هر مدعی عشقی کنی

دختر بودن یعنی اولین مرد زندگیت بشه پــدر که مثل کوه با صلابت مردانه اش تو را در آغوش می گیره و آنگاه که دلت از دنیا پره محکم بغلت کنه و  آروم در گوشت بگه  نگاه کن تو توی آغوش منی دلت قرصه تا وقتی من و خدا رو داری و آروم موهاتو نوازش کنه و معصومانه تو آغوشش به خواب بری...


میلاد حضرت معصومه (س)

و


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com      روز دختر بر همه ی دخترای ناز بابایی مبارک     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com



تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 13:1 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 دختر بودن 

یعنی یک بغل آرزو

که تو  طوفان حادثه ها گم می شن



در ادامه عکس دختربچه های ناز

« زلفشِــه »




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه شانزدهم شهریور 1392 | 1:1 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
به نام خدای همین حوالی...
 
 خدای ناب دخترانه ها
 
عکس های فوق العاده زیبا از دختربچه ها


 و سلام بر  دختر که هویت بهار است بهاری که زایش مهــر است و تجلی گاه هنر خداوندی
 
آری با تو هستم ...
با تویی که  یک  دختری با همه ی ظرافت های دخترانه ات
با تـُن صدایی که باید بالاجبار  خاموش باشی تا دیگری نلغزد
با زیبایی صورتت که جز هنرمندی خالق در آن چیزی نمود ندارد اما خود را می پوشانی تا به جرم ناکرده محکوم نگردی اما نه میدانم که خود را می پوشانی تا جسمت را بازیچه ی خواهش این و آن ننمایی و چون دُری در نهانخانه ی صدف روح پاکت را سیطـره ی مهــر خداوندی قرار دهی تا جلوه گر نور باشی و آرامه ی جان
 
آری ...
من معنای بغض های شبانه ات را میدانم
من لرزش نگاهت را میفهمم
من سکوت بی هوایت را
گم شدن گاه بیگاهت را
همه ی این ها  را میفهمم
من یکی ام از جنس تو
به لطافت دستانت
به صلابت ایمانت
و  بغض دخترانه ات را شبها برای ماه بیقرار ترانه ترانه , غزل غزل  گره می گشایم
و  میخوانم نبض نگاهت را
تپش اشک و آهت را
میدانم با تمام ظرافت دخترانه ات غم چشیده ای
ظلم دیده ای
در این ورطه ی آهن و سنگ میان این آدم نماهای خودفروش زیسته ای
 و برای اثبات بودنت چه ها که نکشیده ای
میدانم  تو ناب ترین جوهـره ایی از زلال ترین آبشار  خدایی نه  آن ضعیفه ای که این مدعیان دروغین روشنفکری و تمدن بر پیشانی ات حک می نمایند
آری با تو هستم...
به دختر بودنت بناز که تو نازآفرین خدایی
و هر جا دلت لرزید از این نامـردی دنیا بدان فاطمه ای  (س) داری
بدان معصومه ای (س) داری
 
و بدان :
 
دختر بودن  یعنی یه دنیا شور
یه دنیا عشق و احساس که نمیخوای فدای هر مدعی عشقی کنی
 
دختر بودن یعنی اولین مرد زندگیت بشه پـــدر که مثل کوه با صلابت مردانه اش  تو رو در آغوش می گیره و آنگاه که دلت از دنیا پره محکم بغلت کنه و آروم در گوشت بگه نگاه کن تو توی آغوش منی  دلت قرص باشه تا وقتی من و خدا رو داری و آروم موهاتو نوازش کنه و معصومانه تو آغوش امنش به خواب هفت ساله ای بروی که شیرین ترین حس بودن توست در این عالم دهـر
در این تاریکی مغموم شهــر
پس به دختر بودنت بناز که سُلاله ی مهـری  و عشق برای خدا ,  برای پدر , برای  مادر ,  برای برادر , ....
 
 
و حــرف آخر  من که روح مشتــرک توست  :
 
 بمان و  مردانه دخترانگی کن
 
همین و بس...
 
 
 
آغاز دهــــه ی کرامت
 
روز میلاد کریمه اهل بیت ؛ حضرت معصومه(س)
 
 
 
و
 
روز دختر بر همه ی دخترای اهل قلم و مهــر و احساس بزرگ سرزمینم ایران و جهان لایتناهی ام مبارک
 
 
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com                                                                                          تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com   
 
 
 
 
به قلم بارونی : زِلفِشـِـــه ----- از ســری نوشته های بارونی امشب میلاد )


تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 1:12 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

« به نام خدای بارانِ برف و بنفشــه » 

 

 

 

باران که می بارد طراوتش ؛ جان تازه ای به روح خسته ام می بخشد و کویر تشنه ی عشقـــــم در پناه هق هقِ بارانیت سیراب می شود و زیر این نم نمِ باران در شهــریور خیال تو  لبریز حس بودن می گردم

حالیا این معجزه ی باران است آنگاه  که سکوتی نا آشنا بر کنج لبانم بنشسته و بیدار می شوم از خواب شیرین با تو بودن

و گوش می سپارم به سمفونی خوش باران که نوازشگــر گیسوی بافته ی من است در  ازدحام بودنت

انتظار و انتظار...

این انتظار توست که  تمام تیرگی های نبودنت را از پنجره ی غبارگرفته ی دلم  می زداید

طعم تلخ دلتنگی ام  , طعم تلخ این درد و بغض کهنه را به شیرینی حضور عاشقانه ات زیر این لطافت بارانِ برف و بنفشه می چشم و مست می ناب با تو بودن می گردم

 

آری امروز چه روزی ست ...؟!

چه حالی دارم من...

همین امروز در ماه قبل را بخاطر آور...یادت هست چگونه بر ما گذشت...؟!

نگاه کن

این نفسهای گاه و بیگاهم

این لرزش دستانم

این سردی گونه هایم

این سرخی چشمانم

همه خبر از نبودنت دارند

آری بیا

آمدنت معجزه باران است

.

.

.

تنها حواست به تپش های این دلِ بیقرار و این قلمِ بارانی من باشد

همین و بس.

ــــــــــ

به قلم بارونی : زِلفِشِــــه --- 6 / شهریور / 92

 

« شهریوری ترین ترنم خوش  باران »

 



تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 | 9:26 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالــی...
تنها رفیق تنهایی هام
تنها مرهم همه دردام
 
 
**************

دلم گرفته ای خدا
منم ,  آهوی تنها
تو این برزخ , تو این ذنیا
که گرگ و گله بودنش تو ذات آدمهاست  خیلی مردی میخواد که گله ی  آهوی دل خودت  باشی
 
آره ... همه حرفم اینه
یه وقتایی که دلت گرفته , یه وقتایی که بغض داری , یه وقتایی که یه مشت حرف هم آرومت نمیکنه , یه وقتایی که تلخی  دردکشیدن رو نمیخوای به هر لذت زودگذر این دنیا بدی اونوقت  مرگ برات میشه شیرین تر از عسل
و حس دلتنگی برای خدا و اونی که زودتر از تو رفته تو آغوش امنش تمام وجودتو پر می کنه
لحظه لحظه ها رو می شماری تا مرگ لنگان لنگان از راه برسه و دستای کوچیک تو رو بگیره تو دستاش و همپاش قدم برداری تو جاده ی امن خدا
 
اونجا که نه دردی باشه و نه رنجی نه تبی باشه و نه سوزی
فقط تو باشی و خدا لای این ابرا ...
 
راستی مرگ هم ترس داره...؟!
.
.
.
.
.
.
.
یادمه یه بار خدا که اینو  ازم  پرسیده بود , گفتم : آره بعد از تو  از مرگ می ترسم  با تموم حسِ نابِ  شیرینش
 
آره می ترسم
.
.
.
.
.
می ترسم فقط بخاطر اشکهای مادرم.....
 
 
 
 
ــــــــــــــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِــه --- در تابستانی ترین فصل رخوت و درد ---



تاريخ : پنجشنبه دهم مرداد 1392 | 12:44 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالی...

کارت پستال های زیبا با موضوع خدا -www.jazzaab.ir



*خـــــــــدایـــــــــــا*

باز دم غروب هست و آفتاب چشم بسته و دست شسته از نوازش گونه های یخ زده ی دخترک دشت

باز غروب است و حس دلتنگی

نم اشک

بوی دلواپسی
 
بوی خاک خیس از اشک احساس

انگار غروب که می شود چو خورشید دلم برای تو  تنــــــگ می شــــــود ،

بــــــا آنكـــــــه می دانـــــم همـــــه جــــــــایی ،

امــــــا بــــــه آسمـــــــان خیره می شوم، تا برای خواب ناز آفتاب ببافم گیسوی طلایی اش را.

اما ز خود می پرسم چــــــرا قبل رفتن بافه هایم را شانه نزد

غروب که می شود حس تعلق رهایم می کند

روسریم را باد  می برد پای آخرین شاخه ی همان بید مجنونی که دلتنگی هایم را آویخته ای بر آن

حال امشب از رقص گیسویم  ؛ ستاره ها نقش عشق خواهند کشید بر بومِ سپید مهتاب

امشب آسمان میهمانی دارد........

یه دل زخمی..............با بغض دلتنگی
 
 

قلم بارونیم" زهرا محمدزاده"---- دو قدم مانده به بغض ماه ----به تاریخ همین دقایق دلواپسی
( از ســری دلنوشته هایم )
nullnullnull


تاريخ : سه شنبه هشتم مرداد 1392 | 18:49 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
 به نام خدای همین حوالی...

خدای کعبــــه

خدای علی (ع)

 

 آری... همان علی (ع) که  پیام آور عدل بود و عدالت

کوه صبر بود و استقامت

مظهر مهــر بود و رفاقت

همپای یتیم بود و شاه ولایت

اما حال بی  بود علی (ع) چه می کنیم در این قعــر زمان...؟!

در این عالم دهــــر

در این تاریکی مغموم شهــــر

بی عدل علی (ع) زخمه می زنیم بر زخم ناســـور

اسیر وهم خویشیم و آواره ی این کوچه های بی عبــــور

حقیریم و جز تکبـــر نداریم هیچ

 آری...همین است بی رسم علی (ع) هیچیم و میدانیم که ما آدم ها قد مسئله های خود بزرگ یا کوچک می شویم چیزهای ریز را  مغرورانه زیر پا می نهیم تا بزرگ و بزرگ گردیم اما راه بزرگ شدن از نگاه علی (ع) این بوده که به مسائل کوچک بی اعتنا نشویم آنطور که برخی آدم ها ؛ قیمت هر چیز را می دانند ولی قیمت خود  را نه ....

قیمت انسانیت را نه ...

قیمت دلهای پاک را نه ...

قیمت راستگویی و صداقت را نه ...

قیمت مهربانی و رفاقت را نه...

قیمت هُرم و حُرمت را نه...

و دروغ را با بهایی اندک می خریم بی آنکه بدانیم انسانیت خود را به بهایی گزاف فروخته ایم پی هیچ ارزشی

بی آنکه بدانیم فلسفه ی عشق علی (ع) را غرق روزمرگی خویشیم

اشک می ریزیم و ندای " الغوث الغوث " سر می دهیم

آری...علی(ع) هم رفت چون حسین(ع) پی آزادگی ؛ عدالت ؛ مهربانی و صداقت

و برای ما تنها حسرت برجای ماند که چه فاصله انداخته ایم میان خود و خدای علی (ع)

میان عدل و عدالت علی(ع)

نه نگو زمان گذشت

آن روز

آن شب

آنجا کوفه بود

حال ببین زمان دگر تکرار شده

اینجا کوفه است

آن هم کوفه ی بدون علی (ع)

و ببین که چه کودک صفتانه چشم می بندیم بر دیده هم...

دل می شکنیم مغرورانه ...

گام برمی داریم ز روی کبر و ریا روی این زمینی که هیچ اعتباری به بودنمان

نیست و حال اشــک می ریزیم جرعه جرعه بهر غربت علی (ع) ؛ بهر نخلستان سوخته

اما کاش اشـک می ریختیم برای این فاصله های ممتد بجای مانده ی میان خود و خدای علی (ع)

میان خود و عدل علی (ع)

 چقدر این دقایق نورانی ست با مهــر علی(ع)...
چقدر بغض هایم نفس گیر می شود با عشق علی (ع)...
چقدر زخم دلواپسی هایم سر باز می کند در فاصله ممتد من و خدای علی (ع)...
دلم آشوب است
آشوب
آشوب از هق هق گریه هایی که سر میدهم در فراق علی (ع) و این ظلمی که در حق هم روا میداریم
این شبها به این می اندیشم علی (ع) بهـــر چه رفت....
حسین(ع) بهــر چه رفت
می یابم جواب را اما جز افسوس در برم نیست

افسوس از این فاصله ای که نابخردانه انداخته ایم میان خود و خدای علی(ع)
میان خود و عدل علی(ع)

و در آخــــر یک دعا :

خدایا ...

تا نشکسته ایم زیر این کوه غرور

تا نگشته ایم لبریز مهـر و سرور

ما را مَرهان از این کوچــه های بی عبورnullnullnull  

 


این دلنوشتــه بارونیش ادامه داشته اما حال و روز و وقایع پیش روی اجازه نوشتن همه آن را نمیدهد

 

و حرف دل زهـــــرا :

این شبها فقط و فقط عدالت بخواهیم

آزادگی بخواهیم

بندگی علی(ع) و خدای علی (ع) بخواهیم

کمی انسانیت

مهربانی و مروّت

سادگی و رفاقت

آری

همین و بس

 

 

قلم بارونی دختر بارون

 

از سری دلنوشته های  بارونیم

 

این شبها  ؛ قدر اشکهاتون رو بدونین

قدر هُرم نفسهاتون رو

 

لبریز مهــر  علی (ع) باشید در حریم  مهــر یگانه مهرآور هستی nullnullnull

 



برچسب‌ها: دلواژه هایم, بی رســم علی, ع, هیچیم

تاريخ : یکشنبه سی ام تیر 1392 | 11:32 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

به نام خدای همین حوالی...
خدای مهـــر و احساس

و حال سلامی از بی انتهای بودنم
از فراسوی احساسم به " گل همیشه بهارم "

به تویی که تا بوده ای  اسطوره مهــر بوده ای  و با تبسم شیرینت  ؛ غبار نشسته بر دلم را می زدودی

و من در دنیای کودکانه ام میدانستم که فرشته ی خوب خدا قبل آفرینشت ؛ بوسه ی مهــر نشانده بر گوشه گوشه ی قلبت که این چنین لبریز مهــر و عشق بوده ای
و حال که 6330 روز است که بی تو در خیال بودنت اسیرم میدانی این واژه ها را از نهایت اشک هایم می نویسم و بغضم راه نفسم را بریده
اما دوباره که شب می شود و تنهایی کنار آلبوم عکسهات رویای شیرین کودکی و قدم زدن در خنکای یک شب مردادی را رقم می زنم دوباره نوشتن نامه ها  را از سر می گیرم و  دمی افسوس و حسرت بر دلم همنشین می شود

نه نگران نباش

شمارش دقیق روزهای دلتنگی را از برم

اینبار نامه  6325  است که برای تو می نویسم

آری ...این منم که تو را می خوانم با بغض های کودکانه نه پری قصه هستم در آفاق داستان و نه قاصدکی در یک قدمی تو ...

می خوانم تو را...
غرق می شوم در دریای شورانگیز نگاهت...

می نوشم جرعه ای از احساس بی نشانت را...

در هُرم دستانت

می بویم نسیم دلتنگیت را...
می زدایم تمام خاکسترهای ذهن خسته را...
سکوت می کنم
آری...تنها سکوت تا تنها غرق احساست  گردم
رها از خویشتن خویش تا در کوچه باغ غربت تنهایی ام دست افشانی نمایم و شاخه ای نورس از بوستان احساست برچینم و به بیکران آبی آسمان سفر نموده و شب بی ستاره این حوالی را لبریز عاطفه...

آری...
باز هم نبض شورانگیز مهـــر و احساس
باز هم خزیدن دستای تو در گیسوی یاس
و باز هم ابن منم که تکیه داده ام بر پایه ی لغزان واژه ها ...
دنیایی از واژه ها را برای گفتن قطره ای از احساسم به صف میکشم
اما ته می کشند برای تقدیم شدن به تو ...
مهــربان پدر عزیزم
میدانی
هر شب که می شود چشمان غریبم را با رویای بودنت لبریز دلتنگی و اشــک می کنم
آری...
چشمانم خیره به چشمانت...
دستانم در پس انگشتانت...
موسیقی احساس تو در گوشم ...
تبسم شیرینت در بند وجودم....
آه که چه بی هوا امتداد لبخند مهربانت  را از آیینه نگاه مهتاب  به نظاره می نشینم که خدای باورهای من بوده ای  و خواهد ماند
و باز که شب می شود در حس رهایی از رنگینک خیال ؛ هوس دریا می زند به سرم
دریای مهــر و احساست
نه اشتباه نکن
نه غریق می خواهم
نه قایق
می خواهم تا ابد غرق گردم در دریای شورانگیز نگاهت...
در کران پر از عطــر نگاهت...
در رویای کلامت...
و آنگاه دورِ دور در عمیق ترین ژرفای اقیانوس مهر و عاطفه غرقِ غرق
بی قایق
بی غریق
بی ساحل
من باشم و تو و خدا
چرا که دنیای من و تو یعنی سه واژه
" من "
"تو "
" خدا "
و آنگاه خیالم از دنیا راحت میشود که تو را دارم و دنیا هم تو را...

همین و بس...

تنهای بی سنگ صبور

مهــربان پدرم

امشب هم به خوابم بیا...


ــــــــــــــــــــــــــــ

به قلم بارونیم : (( زهـــرا محمدزاده )) ---به تاریخ همین دقایق دلتنگی ---همپای بغض مهتاب

میدانی که چقدر دوستت دارم
مهربان پدرم
حال این روزهایم عجیب ابری ست
کاش باران ببارد
باران غم زداست
امشب نماز باران می خوانم
دلم گرفته تنها هوای باریدن دارد این دلم

نمیدانم چگونه بغض هایم را سر ریز کنم روی دلتنگی هایم برای تویی که از تبار آسمانی نه این زمینی که به لجن کشیدند این آدم نماهای خودفروش


دلم گرفته عشقم
مهربانم

خدای باورهایم

تنهای بی سنگ صبور

پدر عزیزم

دیگر اشکهایم اجازه نگارش نمیدهد وگرنه تا قیام قیامت می نگاشتم
کاش این تغیّر نابهنگام رخت بربندد از شهــر دل


و حرف دل زهـــــــــرا :


" بی آنکــــــــــــــــــه بخواهــــــــــــــی دوستـــــــــم بداری ؛ دوستتــــــــــــ دارم "

گل همیشه بهارم

دختر کوچکت ----زهـــرا


خدایا

دیگر خسته ام از این همه تلخی و درد 

از این خواب توحش ؛ از این بستر سرد

خدایم

میدونی چند شبه پدر میاد به خوابم و دلتنگ منه

و دستمو می گیره و گریه میکنه

دیگه تاب موندن ندارم

منو به آغوش پدر برگردون

نمیخوام بیشتر اسیر بیماری باشم


" زلفشــه "




تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 0:12 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

*به نام خدای مهـــرآفرین*
 





و چه زیبا دریافته ام من ؛
که می توان بی بهانه مهربان بود......
آری...
صاف و ساده
به سرسبزی ارغوان بود...
می توان لحظه ها را تلخ نکرد با کینه ها.... عطر لبخند گسترانید در ازدحام کوچه ها.....
می توان در غروب نمناک پاییزی هم ؛ شمیم بهار پراکند در بیشه زار دلها......
می توان روی بوم سپید دل ؛ طرح حضور کشید
طرح یک لبخند
طرح یک قلب لبریز عشق
می توان روی هر قلبی ؛ حتی سنگ ترینشان
بی صدا.....
گرم و آرام
نگاشت
واژه ی شورانگیز « دوستت دارم ها » را......
می توان با قلم آبی عشق ؛ ابرهای تیره را کرد نیلگون و بارانید بر برکه ی آبی دستان مهتاب
تا شور باریدن بزداید همه تیرگی را
همه زخم دلواپسی را
همه زخمه های تن رنجور ماه بیقرار را ......
می توان خیالی از عشق بافت
با تار عشق
و
پود یقین.....
می توان پرده ها را زد کنار
تیرگی ها را آویخت به دار
می توان خوبی را معنا کرد
مهربانی ؛ همدلی را مانا کرد
می توان پنجره ی مهر گشود
می توان تیرگی ها را زدود
می توان منتظر چلچله ماند در آخرین کوچ اقاقی
دستها را با بالهایشان متبرک ساخت
می توان کنار حوض دلتنگی مهتاب
نشست پای انگشتانه ای *و آهار* دل زدود
می توان با اشک احساس بهار شور روییدن نهاد پای گلی و گوییم « فراموشم مکن* »
می توان چون هور و مهتاب روشنی بخشید و بخشیده شد
و همچو ابر بهاری ؛ گره از ابروان خفته گشود و بارش لبخند بارانید در دشت سپید خیال و ترانه بودن سرود با ساز شر شر باران........
می توان آنقدرها مهربان بود و مهربان ؛ تا صبحگاهان ؛ خورشید جای آیینه روبروی ما بایستد و شانه زند همه بافه های طلایی اش را.....
می توان از تنهایی گریخت و به میان آدمیان رفت و آنقدرها خوب خوب شد تا هیچ قناری دگر اسیر قفس نباشد
می توان بود و از ماندن سرود
و واژه های خاک خورده در ذهن متروک بی باورمان را با باران مهربانی ها خیساند و عطرآگین کرد کوچه های دلواپسی را.....
آری......
.
.

. می توان خوب بود و خوب بود و آنقدرها بزرگ و بزرگ تا سر بر آسمان سایید و جهان را لبریز مهر و شور کرد....
و بی شک اینگونه زیستن چه زیباست...........
 
اما افسوس که همه ی اینها رویایی بیش نیست
 
 
پاورقی :
 
* : انگشتانه ( گیاهی ست دو ساله برای تزئین حاشیه باغات و گل بریده آن برای دسته گل استفاده می شود که مصرف دارویی هم دارد و دارای یک نوع ماده سمی به نام " دیژیتالین" می باشد )
* :آهار ( گل یکساله زینتی ست و آفتاب دوست برای تزئین حاشیه باغات ؛ با گلهای پرپر ؛ کم پر به رنگهای قرمز ؛ قرمز تند ؛ زرد ؛ سفید و گاهی دورنگ خزانه گیری در اوایل بهار و کاشت اصلی در اردیبهشت )
* :فراموشــم مکن ( گیاهی ست دو ساله با گلهای کوچک و زیاد به رنگهای سفید تا صورتی که تیرماه موسم خزانه گیری بذر آن است اردیبهشت موسم گلدهی آن و  برای تزئین تپه ها ؛ باغهای سنگی و  بالکن ویلاها استفاده می شود )
 
 
پی نوشت :
 
کاش ارزش آدم ها نه به ظاهر بود که به تبی بند است و نه به واژه هایشان که به تلنگری بند است
کاش سنجش ارزش ها ؛ صداقت کلامشان ؛ سادگی نگاهشان و زلالی قلمشان بود
آری...
صداقت
مهــربانی
واژه ای که برای اثبات آن پی دلیل و منطق می گردیم
 
کاش...
و دیگر هیچ...

بهترین لحظاتم قلم زدن و نگارش است  تا  پرستوی مهـر  و مهربانی  را در آسمان دلی به پرواز درآورم

همین و بس...

 
  به قلم بارونیم : زهرا محمدزاده

به پاس مهربانی اسطوره مهر و گل همیشه بهارم (  استاد دلجوئی عزیز )


« زلفشه »



تاريخ : یکشنبه نهم تیر 1392 | 10:29 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
 
*به نام خدای همین حوالـــــــی.....خدای بودن ها.....*
 

 

آپلود عکس

و حال در ابتدای کرشمه ی این قلم ؛ می نویسم از حس ناب بودن
از حس جاری عشق
از لحظه های اکنون
و تنها به بهانه ی بودن ؛ واژه های خیس آلود اشک ها را در هوای نگاه رازقی ها نظم می دهم تا بگویم وصف زندگی را ....لحظه های سادگی را......دیوانگی ؛ دلدادگی را
آری ....می نویسم برای بودن و ماندن که بی شک تنها دو روز از عمر آدمی ست که نمی شود بدان دل بست ؛
یکی دیـــــروز.......
و
یکی فـــــــردا.......
که گذشته ؛ یک تاریخ است و آینده ؛ یک راز و حال ؛ یک هدیه
و در این میان تنها باید از هدیه ای که مهــــــــربان خدای خوبمان ارزانی داشته که همان اکنونمان است ؛ بهترین بهره ها را بریم و حس ناب با هم بودن و ترانه ی خوش ماندن بسراییم و لحظه های ماندنی را در کلبه ی دل قاب گیریم
که از این زندگی با تمام پیچ و خمهایش تنها نامی نیک می ماند و خاطره ای خوش ...و تنها بایست هر روز بگونه ای برخیزیم و پنجره ی غبار گرفته ی دل را رو به  آفتاب مهــــــــــر بگشاییم که گوئی آخرین روز بودنمان است ....تنها کافی ست اینگونه باشیم
 
با این شرایط آیا باز هم حاضریم چون گذشته زندگی کنیم...؟!
 
آیا باز هم همان کارها را انجام خواهیم داد...؟!
آیا باز هم اسیر بی هوای دقایق خواهیم گشت و دل به خیالات خواهیم سپرد و غرق رویا...؟!
آری....
نباید در هیاهوهای ثانیه های بی عبور
در این هجمه ی هجوم بی باوری ها
در سراپرده ی التهاب برجای مانده ی دل بی روح زمان
به صداهای مزاحم کاری داشت
باید گونه  ای مشق زندگی  را نگاشت
که نه به تقلید  زمانه نیاز داشت
و نه در نگاه بهت آلود دیگران پنداشت
که بی شک زندگی همینی هست که در اکنونمان جاری ست
همین لحظه...
همین ثانیه....
نه در گذشته جستجویش کنیم
نه به دنبال خیالی در پس رویای پوچ آینده
اگر هدف گذار خوبی باشیم برنامه ها را پله پله می چینیم و از طی کردن تک تک پله ها لذت می بریم
نه محو قله می شویم و نه چشم می پوشیم از زیبایی های موجود در مسیر جاده ی زندگی .
آری...بی شک زندگی همین است یک هارمونی زیبا از غم ها و شادی ها...امیدها و یاس ها که در کنار هم معنا می یابند
و این تنها نگاه باز ماست که زندگی را پربار و شیرین می کند که زندگی هیچگاه بی مشکل نخواهد بود  و تنها با این ذهن مثبت می شود از هراس پایان هر چیزی رها شویم
مثل : پایان کودکی....
پایان جوانی....
پایان رابطه...
پایان وابستگی....
پایان زندگی....
نمیدانم چرا دغدغه ی آدمی باید فردا و فرداها باشد....فرداهایی نیامده
و اسیر فرداهای نیامده و حسرت گذشته گشتن....
این آدمی که مال افزون می کند و لحظه ها را قربانی...
و حس ناب با هم بودن  را فدای طمـاعی خود....
گل امید کودکی را بر سر چهارراه زیر گام غرورین خود له...
و زمانی به خود می آید که حال و بودن امروزش را فدای خیال آینده ی نیامده  و حسرت گذشته  رفته نموده
 
 
اما پروانه را به یاد آوریم که چه عاشقانه و بی محابا تمام جانش را فدای عشق می کند می سوزد و دم نمی ساید و چه با شکوه به ندای  درونی اش  گوش می سپارد
مگر ندیده ایم شکوفه هایی که میوه ندادند و بر زمین افتادند....؟!
شالی هایی که هزاران خوشه گشتند و در بی بری خود اسیر....!
آری...برای این شکوفه ها هراسی نیست
و نیز پیله هایی که پروانه نگشتند...........
تنها ماندن و حس ناب بودن را لمس کردند
تنها بی دغدغه ی فرداهایی ؛ غرق لحظه های خوش اکنون شدند
امروز ؛ فردا و فرداهای نیامده می آیند و می روند با تمام حادثه های تلخ و شیرین...
و ماهی و سالی دگر در پس هم...
و  حیات آدمی از زمانی آغاز می گزدد که بی هوا گریه کنان پا به هستی می نهد تا آن زمان که مویه کنان بدرقه راهش می شویم و چه کوتاه ست فاصله ی میان این دو گریه...
یکی از دیدگان ما و آن یکی از دیدگان دیگران...
 
که بی شک امتداد این فاصله ها ؛ رمز حیات نیست
بودن و ماندن در این است که چه کرده ایم در گذر ایام..و تا چه سرحدی توانسته ایم در لحظه لظه ی زندگی دیگران اثری ناب گذرایم
آیا بذر عشق و دوستی پاشیده ایم در کویر دلی  یا با موج بی باور کینه ؛ ماهی تشنه را کرده ایم اسیر ساحلی....
آیا ذهن ناکوک ما ؛ منزلگاه خوبــــی ها و مهربانــــــــی ها بوده یا که در غبار خاکستری کینه ها و تیرگی ها در جاده ی مــــه آلود زمان اسیر بهت خویش بوده ...؟!
خوب است که گاهی با آیینه ها آشتی کنیم و نگاه غرورآمیز خود را در زلالی آیینه ها بینیم و ساکت و آرام به او گوش سپاریم که می گوید :
حرف بزن ای مهربون ؛ منــــــــو از خودت بدون
 
آری....
زندگی جنگ بود و دیگر هیچ
همه نام و ننگ بود و دیگر هیچ
جز نکوکاری و محبت و عشق
در جهان رنگ بود و دیگر هیچ
 
 
آری....
زندگی شاید پر پرواز چکاوک باشد روی شـــــــــــانه های من و تو.........
همین و دیگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر هیچ...
 
 
قلم بارونیم : زهرا محمدزاده( حس ناب بودن - بخشی از سری دلنوشته هایم )
 
 
 
 
 
" موسیقی احساستان ؛ بنوازد به مهــــــــــــر
چکاوک ؛ نغمه ی عشق خواند به شعــــــــــــر "

" زلفشـــــــــــه "

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سوم تیر 1392 | 19:37 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 


مگه میشه بدون بودن کسی که زندگیته و عاشقشی بخندی.

نه نمیشه،نمیشه.

درست تو گیرو دار دل گرفتگی و دلخوری از همه اونایی که نفسم به نفسشون بستس،در شیرین ترین لحظات ناب کودکی پدرم به آسمان پر کشید و 6130روز هست که به خوابم می آید  تا یادم بندازه من از اوناش نیستم از اون آدمای کینه ای و بی عاطفه.من یه کوچولو با خانواده ام و فامیلم فرق دارم.من عاشق اوناییم که عشقمن.با اونایی که هم خون منند و غیرت و بزرگی  را تنها در پول خرج کردن و بزرگی ظاهر می دانند

گریه مادرم تو عزای  پدرم ،یادم انداخت اونی که گفتم بی مهر بی منه،یک سوم قلبم به عشقش می تپه.یادم انداخت که نبودن پدر ،حتی یه لحظه اش منو دیوانه میکنه.یادم انداخت دخترم و عاشق بابایی

یادم انداخت حالا از ارثیه پدریم از روزای خوش کودکی تنها یه قاب عکس مونده با یه روبان تیره کنج اتاق و یه مادری که زنانه بغض می کند و مردانه می جنگد برای انسان بودنم

آره.........مامانم اونیه که نفسم به نفسش بستست.

توی اون وضعی که یادت به نبودن آدماو جای خالیشون میوفته،حواسم به بابایی جمع شد که گله مند مهر زیادش به پسراش بودم.یادم افتاد به خوابای صد باره ای که از مرگ بابام دیده بودم وبا گریه از خواب بیدار شدم و تا یک ساعت بعدش از واقعیت اون کابوس گریه میکردم.یادم افتاد که عاشق بابامم.عاشق تنها مرد زحمتکش و مهربون وبا گذشت زندگیم.یادم افتاد بابام اونیه که نفسم به نفسش بستست.

وقتی حرف تنهایی ورفتن میاد میون،اولین کسی که فکر نبودنش دیوانه ام میکنه،همونیه که خودمو دیوانه خودش کرده. مادر  عزیزم.کسی که فکر حتی یک روز ندیدنش اشکامو جاری میکنه ویادم میندازه که توی این چند سال زندگی وبا هم بودن با تمام خوبیها و بدیها دلم به نگاهش،به آغوشش وبه دستای پر از عشقش قرصه.یادم میندازه که عشقم،مادرمه و مرد  زندگیو رویاهام،همونیه که نفسم به نفسش بستست هر چند از آغوش گرمش محرومم

باز هم در نبودش شده خدای باورهایم آن زمان که طبق قرار هر شبه 6130شب هست که برایش نامه های دلتنگی می نویسم و بیصدا هق هق گریه هامو می شکنم در عمق تاریکی و سکوت شب


 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com مــــــــادرم ،  تنها میـــــــراث برجای مــــــــانده از کودکی هایــــــم عــــــــــــاشقانــــــه دوســــتت دارمــــــــ.



شعری در ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392 | 11:18 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


http://ups.night-skin.com/




سالیانی ست که روی لب هام ، چیزی به جز لبخند تلخ نقش نبسته...

شاید هم چند هفته دیگر بمانم  ...

شاید هم چند ماه...

هر چی هست ،فقط میدونم مدت زیادیه که خنده هام بغض شدن،هرچند همیشه از درون می گریم...

هر از گاهی تو آیینه نگاهی به خودم میندازم و می پرسم : این منم؟!

این همون زیبائیه که هر کجا که بود ،نمیذاشت لبخند از روی لب های کسی پر بکشه

و غم توی دلشون خونه کنه اماحالا فقط به تقدیروسرنوشت خودم پوزخندی میزنم

اینجوریاست دیگه...روزگارسازشوواسه هرکی یه جورکوک کرده یکی کم یکی زیاد...

اماانگاراینروزها من صدرنشین شنیدن این سازهام... حالاکه اینطوره پس بذارتوهمین

ناهنجاریهای سازهای گوشخراش دادبزنم وازخدابخوام که یا ببر و راحتم کن یا دستمو بگیر و از بستر درد جدا ............


« زلفشه »



تاريخ : پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 | 23:39 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


http://ups.night-skin.com/


این روزا تو شرایط روحی بدی هستم مریضی خودمو  مشکلات روحی که مادرمو داره از پا در میاره مادر تنها میراث باقی مانده از خاطرات کودکیم  .......

کسی که همه جا حامیم بوده داره ذره ذره جلوچشام آب میشه  نه از درد جسمی

نه......از برای  زنانگیش

به جرم ناکرده

به اینکه مادر شده و در نبود پدر سخت جنگیده با روزگار

به جرم اینکه همه امید آینده و سوی چشمانش دو فرزند دلبندش است  و تا جان در بدن دارد رضا  نخواهد بود تا  رود خار ناکس  به زیر پایشان

به جرم حقانیت خود....

به جرم عدالت

به جرم دوست داشتن محکوم است

به جرم وفاداری همسر

به جرم خواستن حقانیت فرزندانش

آنقدرها دلشکسته است که غصه دارم کرده غم بی کسی اش

نه ............غم نان ندارد

چون خدایش را نفروخته ارزان

چون که ایمانش فزون است و فراوان

چون میداند آنکه دندان دهد خواهد دهد نان

نه اشکی ریزد نه شکوه ای....

درد بی کسی را  هر غریبه ای خواهد  خواند از دو چشم مهربانش

که تفسیر  درد است ؛  بغض دیدگانش

و من اما ناگزیرم بغضم و همه احساسم را در گلویم سخت بفشارم   و حتی با مادرم سفره دل وا نکنم

چون دلش می شکند از رنج بیماریم

و الان تنهایی با مریضی  خود  دست وپنجه نرم میکنم  و زندگی خود و او را اداره بی آنکه چیزی بداند ...  وقتی نمیتونم اونجورمثل سابق بخندم وقتی باوجود دارایی ام ؛ تحصیلات عالیه ام ؛ کارم ؛ سلامتی مادر و خانواده باز هم کمبودمحبت پدری   توچهره  و تن بیمار و رنجورم موج میزنه  وقتی می بینم باهمه علاقه ی که به درس خوندن دارم بخاطرش تمام سختی ها را تنهایی به دوش می کشم اما احساسم زیر پای ناکسانی له می شود که از خون وجودی من هم در رگهای بی غیرتی شان نفس می کشند اعصابم خیلی بهم میریزه وداغون میشم همیشه دوست داشتم خداکمکم کنه ...انقدفکرم پریشون وخرابه که گاهی تصمیم میگیرم ی شیشه سم بخرم وخودم .............

دنیا ؛ دنیای عجیبیه تاوقتی پول داری ودراوج زندگی قرارگرفتی همه دوروبرتن وباکلی به به چه چه ی لحظه رهات نمیکنن اونان که می فهمند توکی هستی وچی هستی اماوقتی سقوط میکنی وبه زمین میخوری همه ازدوروبرت میپرن انگاربه جاهای سرسبزتردعوت شدن واین تویی که می فهمی دوستات چه کسانی بودندوهستند جایی که بیشترنزدیکات ازترس اینکه مبادابهت کمک کنن حتی ی زنگ خشک وخالی بهت نمیزنند ی غریبه که حتی نمیدونی کیه وچکاره است باتمام توانش ازنظرروحی ومادی کمکت میکنه این یعنی اینکه همیشه ودرهمه حال   ی نفرهست که هواتوداره وهیچوقت ودرهیچ شرایطی تنهات نمیذاره ی دست سبز یا ی احساس سبزروسررات قرارمیده ولی توکوری ونمی بینی و ی بندسرش غرمیزنی وخداچرا؟خداچرا؟میکنی...

خداياصد هاهزاربارتروشكر!بخاطر همه چي بخاطرهمه نعمتهايي كه توبهم ميدي ومن ازديددیگه بهش نگاه ميكنم بخاطر همه اتفاقاي خوب زندگيم كه من ازروي جهلم اونوتوليست اتفاق بدمينويسم!

خدایا درد من ؛ درد دنیا نیست

درد چه میدانم بی پولی

که تنها بهانه نالیدن ما می شود نیست

حتی درد من ؛ این بیماری کهنه ام نیست که تنهایی بستر سردش را سالیانی ست تحمل می کنم

درد من ؛ قحطی احساس است

برادر کشی ست

بی عدالتی ست

خشکیده گشتن جویبار مهربانی ست

دل شکستن دل رنجور یک مادر است چون زن است و عاطفه مادری دارد

چون به بهای اثبات حقانیت فرزندانش ؛ جوانی اش را ارزان فروخته

چون دلبسته این دنیا نگشته

حاضر است با کم بسازد اما مال با منت ؛ حرام و نا حق به فرزندانش نخوراند


منوببخش مهربان خداي من!بخاطر همه جهالتم...

خدایایکم بهم اعتمادبنفس وصبوری وقدرت کناراومدن بازندگی روبده 

خسته شدم

بریدم

نه

نا امید نیستم

تنها کاسه ی صبرم را شکستند این نامردمان روزگارم.........


« زلفشه »




تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 18:23 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

 



آموخته ام ... که قدم زدن همپای  تو  در خنکای یک  شب  اردی بهشتی این حوالی در کودکي،

شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

بدان لذت خواب و خیال شبهای تارم بوده آن آغوش گرمت

 

پدر .............

در این ثانیه های رفتنم

چقدر آغوشت را کم دارم...........


دلتنگی دختر بارونیت............................زهرا


« زلفشه »



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392 | 13:38 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

http://ups.night-skin.com/








گفتی سلام و زنده شد یکبار دیگر در من

شوق عجیب و تازه ای پاشیده شد بر من






بدان در این سکوت نیمه شب تنهایی خویش ؛ آنقدرها صدایت می زنم تا تمام کوهستانهای دور از سرزمینم فریادهای بیصدایم را ؛ بغض های کهنه ام را بشنوند تا به اتاق تنهایی ام پاگذاری و کنج پستوی ذهن بی باورم غبار غمی را بزدایی غبار غم درد و دلتنگی ؛ غبار رنج و بیماری
بزدایی همه غبار تیرگی ها را از تن رنجور تک صدف دریای مهربانی ها
بزدایی همه اشک های مرواریدی ساحل چشمانش را......
گویی که وضو گیرم از اشک چشمانم و نماز عشق بخوانم
حال نگاهی کن که سجاده ام را می گسترانم به روی پیرهن آبی ابر و نمازی می خوانم با رکعتی از عشق و نور و ربنای "من الاسمه دوا و ذکر الشفا "
تا عطر حضورت را در دستان لطیف نسیم ببویم و مالامال از عشق لایزالت گردم لبریز نوش شفای مهربان صدف دریایی و عزیز......
دانم که ندای قلب دلشکسته ها را پیش تر شنیده ای
دانم دعای نیمه شب و بغض یک مادر را دیده ای
دانم دست دعای این حوالی را به سوی خود کشیده ای
به حرمت نوای نیمه شب
به حرمت دعای زیر لب
نوش شفا بریز در کام صدف...............
میدانم جواب اشکهایم را میدهی
جواب بغض های بیصدایم را
نه اینکه محق باشم
نه.......
زیرا به بیکرانگی دریای رحمتت ایمان دارم که جواب دلشکسته ها زودتر و همیشه می دهی
عمریست بند دلم را ربوده ای
پس به حرمت همین دقایق
به حرمت این دل عاشق
رخت سپید سلامتی بپوشان بر تن رنجور مهربان صدف عزیز
تا تبسم شیرینش مهربانی تو را یادم آورد
تا مهر بیکرانش اشک شوقم را جاری سازد
و نماز شکر گذارم روی محراب نیازم
زیر ربنای باران بخوانم خدا خدایم را
********
نگاره ای از اشک احساس دختر بارون(زهرا محمدزاده) با مهربان خدای خوبم برای بهبودی کامل مهربان صدف عزیز و دوست داشتنی............دقایق دلواپسی اردی بهشت 92
هزاران گل اردی بهشتی برای نوید سلامتی کاملت صدف عزیز
بدان این واژه ها را اشک احساسم چیده ام




***یک صلوات برای بهبودی کامل مهربان صدف عزیز
***



 « زلفشه »



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392 | 1:25 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


http://ups.night-skin.com/




به نام خدای همین حوالی.......


به نام خدای قلم


سلام بر قلم........ تنها همدم تنهایی


و سلام بر معلم.......!

به نبض اندیشه.......
به الگوی صداقت.....
به تویی که رویای شیرین کودکی هایم بودی.......
به تویی که بی بهانه مهربان بودی.....
و امتداد لبخند مادرم را در نگاه پرشور تو به نظاره می نشستم
تویی که از میان دستانت ؛ عطر دانش ؛ عطر زندگی بر مشامم می رسید و پای تخته ای همه جوانی ات را ناباورانه فروختی تنها به بهای فردای روشنم.....
و چه ارزان فروختی همه دارایت را
و بهای جوانیت چه اندک بود که بی هوا چشم بسته ای بر باور فرداهایت....
بی شک لایق ستایش بودی و اسطوره ی صبر......
در این قعر زمان که زخمه بر قلم می زنند و تیشه بر دل
در سکوت خلوت تنهایی شب
آنقدرها در هجر تو و مظلومیت قلمت گریستم که دیگر نای دیدنم نیست
آنقدرها در هیاهوی ثانیه های بی عبور
در پس یک التهاب برجای مانده دل بی روح زمان
بر سر قرار عاشقی کردنت
سر کلاس عشقت
پای همان تخته چوبی آمدم و قد خمیده کردم که دگر پای رفتنم نیست
آنقدر آمدم و دیوارهای ماتم زده کلاس را بوسیدم و رفتم که دگر شده محراب نمازم
کاش این چشمانم ؛ سوی دیدن داشت
تا آمدن دوباره ات را پای همان تخته سیاه خاطراتم به نظاره می نشستم که چه رنجیده و اما باشکوه در کلاس عاشقبازی خاطره می ساختی با اشک قلمت که حالا این تخته ی بی وفا شده سنگ سرد سیاه افتاده بر روح خسته ات....
و لبانم طراوت بوسیدن
تا بوسه ی مهر بر دو دست خسته ات می نشاندم
و پاهایم یارای آمدن
تا اولین بودم بوستان دانشت و پا به پای قدم هایت راهی بهشت دنش می گشتم
ای معلم خوبم.....
ای استاد اخلاقم....
ای باغبان مدرسه ی عاشقی
دستهای پرتوانت را.....
قلب مهربانت را
لبخند دلربایت را
اشک دیدگانت را
و مهر بی پایانت را
فراموش نخواهم کرد که در سینه ی عطشان من ؛ سبو سبو مهربانی می ریختی و چه مادرانه ( به یاد معلم اول راهنمایی ) و پدرانه ( استاد دانشگاه ام ) با خوشه های شیرین و زیبای فهمیدن پذیرایم بودی و هنرمندانه می فشردی سخت ؛ گلوی ابلیس نادانی را.....
بسان یک باغبان رنجور ؛ بذر نور می پاشیدی بر کویر خشک اندیشه ام و فانوس دانش را بر بلندای قلم می آویختی برای روشنای دل تاریکم...
و من چه کودکانه بال می گشودم بر بلندای قلم ؛ فراز اندیشه ات....
از فراز این عالم دهر
از دل این تاریکی مغموم
.

.

.

بدان که قداست قلمتت را با قطره قطره اشک احساسم حفظ می نمایم

تا در این قعر زمان
در هجمه هجوم بی باوری ها
در انتحار اندیشه ها
در جولانگه اندیشه های مسموم
در ورای عصیانی نامفهوم
ابر مهربانی را ببارانم بر سطر سطر این واژه


***********************


گلی از هزاران گل گلزار دانشت : زهرا محمدزاده (اشک احساسم)- اردیبهشت 92

این هایی که از اشک احساسم نگاشتم بخش کوچکی از دلواژه های دلتنگی ام به یاد خانم معلم عزیز معلم دوران راهنمایی که مهر مادر را در نگاهش ؛ در نبض احساسش لمس کرده بودم و نیز به یاد استاد دانشگاه مهربانم که لبخند پدر را در خنده های بی باورش در پس روح رنجورش احساس نمودم

حال که این دو عزیز در کنارم نیستند تنها نگاشتم برای آن لحظه های بودن
که تنها سنگ سرد و سیاه مزارشان شده اند سنگ صبور لحظه های بیقرارم
تنها قاب عکس ساکت و روبان تیرهشان شده اند همدم شبهای تارم

بزرگداشت مقام شهید مطهری ؛ معلم نمونه و الگوی اخلاق را به تمامی باغبانان مدرسه عاشقی تبریک می نمایم همچنین میلاد زهرای اطهر(س) و گرامیداشت مقام زن را به تمامی بانوان سرزمینم......



آری..........میدانم قوی ترین آدم جهان زنی می باشد که با وجود تمام نامرادیهای روزگار ؛ مزاحمتهای اطرافیان ؛ نگاه های هرزآلود جامعه ؛ تهمت ها و دل شکستن ها ؛ سرکوب شدن احساس ؛ محکوم به جرمی ناکرده از بهای احساسش ؛ ترس و زورگویی هنوز هم در این جامعه درس می خواند.کار می کند.........عاشق می شود..اعتماد می کند........مادر می شد..........وجودش را سهم دیگری می کند از خون وجودیش...و به فرزندانش یاد می دهد که انسان باشند

نه صرف " زن " یا " مرد "




.


 « زلفشه »




تاريخ : چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 | 12:45 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


آپلود عکس

باز هم زمزمه ی سوز و سازیست

باز هم پژواک عطر خوش آوازیست

در فراسوی باورها

در انتهای بی کسی ها

در ازدحام کوچه ها


شام تاری کز بوی غریبی دارد امشب


زخم دل می نشاند بر دل بیمار شب


بوی غربت می دهد


بوی غریبی


آری.....
غریبی....
غربت...
اسارت....
گاهی وقتها می شود که از شاد بودن زیادی بیزاری
حتی از امیدای واهی دلزده
گاهی وقتها می شود که در انتهای جاده ای مه آلود اسیر خودی
نه...
نه.....
نه.....
اشتباه نکن....
با کسی مشکلی نداری
تنها با خود درستیزی
گاهی وقتها می شود که قدم زدن کنار ساحل را...
نشستن روی شن های خیس را..........
خزیدن روی موج بی باوریهایت را دوست نداری
حتی آنقدرها دلزده ی این دنیایی که زورکی خنده بر لب می نشانی تا نفهمند که غم داری
که پشت پلک شبت ؛ نشسته غبار نومیدی در انتظاری
که در پس خنده های هر روزه ات ؛ اشکی از احساسه
تا خواب شیرین بهار رو بسازه واست عین بختک زمستونی
و باغ همیشه سبزت رو به بیابون بی آب و علف
گاهی وقتها میشود که تنها لنگ یک ثانیه رهاییی
بی قید شدن از این دنیا و سفر به دورترین نقطه ی هستی
به همان لامکانی که تنها خودت باشی و خدای خودت
و تنهای تنها
نه صدایی...
نه نگاهی...
آری....
میدانم که
گاهی وقت ها می شود که این بی قیدی را دوست داری
این که دور و برت خالی باشد از ازدحام نگاه ها
.
.
.
نه......
غم نداری......
دلشکسته هم نیستی

تنها حالت مثل حال هر روزه ی من است

تنها واژه می خواهی برای سرودن....
تنها شور می خواهی برای بودن.....

تنها دو جرعه آزادی می خواهی

**********

زهرا.....احساس رهایی92


« زلفشه »




تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 | 1:44 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

جاده یعنی شروع یک راه .......

شروع حسی تازه …....

حسی که شاید به فاصله نامه های اول ....دوم و نه شاید …

نمی دانم شروع و پایانش را می گذارم به حساب خودت … هدف رسیدن به

رویایی است دست نیافتی در خطوط پر تلاطم ذهنم...

اما نه ! اینبار تنها انتهای جاده مملو از سکوت مرگبار بی تو زیستن نیست ...

جاده یعنی تو و ستاره ایی در آنسوی آبی...

و منی که تمام وجودم را یادی از یک خاطره خاک گرفته در خود گرفته....

تنهائیت خاطر و خواسته نبوده و نیست.

صد افسوس که بخت نامراد بر خلاف آنچه تو می پنداری عمل می کند …..


« زلفشه»



تاريخ : دوشنبه ششم خرداد 1392 | 16:41 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)


امشب می خواهم برای تو بنویسم تویی که سه شب  پیش برای همیشه سفر کردی

چقدر بد بود،پیامک را میگویم محتوایش دردآور بود برایم گفت  خواهرزاده ات ( رامین ) رفت

چگونه باید رفتنت را باور کنم در حالی همیشه برای در کنار بودنت غبطه می خوردم

آشنا بودی  ، اما چرا غریبه شدی؟؟؟؟

چرا با من غریبگی کردی.....؟؟؟

رفتنت غم را در قلبم حک کرد اما غریب شدنت به درد آورد دل خسته ام را....

رامین  من  ؛ چه لحظه هایی که باهم داشتیم، تنها در خیالم.....آن همه خاطره را چگونه خاک کنم؟؟؟

چه دردآور است تو سالها در کنارم باشی و ولی حست نکرده باشم

چه درآور است خون مشترکی در رگهایمان جاری باشد و بوی نفرت از هم را در فضا جاری سازیم

مگر این دنیا چقدرها ارزشش را داشت..........که اینگونه باید می شد


اگر با چشمانم جان بی روحت را می دیدم  شاید رفتنت را باور می کردم

حیف که نه در بودنت خاطره ساختم و نه در رفتنت........

آخ که چقدر لحظه ها بی وفایند


چقدر سخت بود نشستن بالای سرت و قرآن بر دست گرفتنو سوره یس را خواندن،

من هنوز باورم نمی شد اما همه چیز دست به دست هم داده

بودن تا من صبور باشمو دلداری دهم.

برایم سخت بود برای همین هم پیش مادرت نرفتم بیچاره چه

حالی داشت در چشمهای خیس مردم به دنبال پسرش بود

میدانی که دیگر کمند مهر میان من و مادرت سالهاست پاره گشته

اما این دل را چه کنم که بی مهر هیچ است

با همه نامرادیها باز بی بهانه مهر می ورزد


باید خودم را پنهان میکردم آخر  خاله ی کوچیکه ای  بودم.


تا منو دید، توصیف آن لحظه ها آنقدر سخت هست که

دستهایم یاری نمیکند.

از رفتنت گله نمیکنم از اینکه حسرت تنها یکبار  دیدنت در دلم موند ناراحت و همیشگی شد گله نمیکنم، رامین عزیزم  بدان تو اما پاک رفتی و تمامی آرزوهایت را به سرای آخرت بردی،از اینکه غریب شدی گله میکنم، چرا آنجا؟؟؟


چرا بی هوا رفتی.............................

چرا نشد زندگی را در کنار هم بسازیم.............

چرا برای یکبار هم شده ندیدمت............

چرا.......................

چرا..........................

چرا.......................

آخر مگر دنیا چه ارزشی داشت

تنها 35 بهار رو دیدی...............

کاش ...............................تا هستیم قدر بودنمان را میدانستیم

کاش.....................


« زلفشه »




تاريخ : چهارشنبه یکم خرداد 1392 | 22:58 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

http://ups.night-skin.com/


یادمه بچه که بودم....

آره بچه.......
آخه تا شش سالگی طعم شیرین بچگی و لذت ناب در کنار پدر بودن رو بیشتر نچشیدم
وقتی اون سالها ؛ روزای آخر اسفند بی هوا و ناغافل از راه می رسید و من تو بازی های کودکانه ام غرق شور و شادی بودم همه جا نوید آمدن بهار رو می داد
همه جا نشونه ای از اومدن کسی می داد انگار قرار بود مهمونی بزرگی برپا بشه اما مهمونی بر پا شد بی حضور تو
و من در رویای کودکانه ام ندونستم اون مهمونی رو باید بی حضور صاحبش آبروداری کنم
نمیدونستم که بجای بافتن کلاف عشق باید تن پوش عزاتو می بافتم
نمیدونستم اون سال شروع شبگریه های تنهایی منه
نمیدونستم اولین سال جدایی
اولین سال تحویل یک عشق و چیدن سفره هفت سین رو سینه های سنگه
نمیدونستم  باید حواسم باشه  که دخترم و یه  دنیا احساس
که کرکس های شوم  نشسته اند تو فکر  چیدن گل یاس
نمیدونستم تیکه گاه یعنی چی........
نمیدونستم غیرت یعنی چی.........
تعصب.......
پدر بودن .........
دختری کردن یعنی چی..........
آخه میدونی بابایی..........
تازه داشتم رویاهای بچگی مو می ساختم.............!!!
همین...............

(( زهرا محمدزاده : بخشی از نامه های خیسم به مهربان پدر عزیزم )).............


بابا جوووووووووووووونم : نیستی اما بدون یه عمره عکساتو بغل میکنم و آروم و بیصدا تو تاریکی شب  گریه می کنم تا هق هق گریه هام  خواب رو از چشای ناز مامانم نگیره

بدون بی عشق تو هیچم

تنها با نامه های هر شبه ام برای تو هستش که این بیماری مو تحمل میکنم

تنها  حضور قشنگت تو خوابای منه که آرومم میکنه و درد بیماری را برام بی اثر

تنها بوییدن پیرهن یادگاری تو هستش که بهم قدرت برخواستن دوباره میده


بدون من بی بود تو هیچم


میدونی که دوباره روز پدر شده و باز پیشم نیستی


میدونی چند روزه که نیستی


اونقدر ثانیه ها رو از برم که ............


بابایی نازم 6130 روزه که آغوشت رو کم دارم:x :x


برام پیش خدا که هستی دعا کن لااقل یک کمی بهتر شم تا بتونم جمعه روز پدر  این گلای خوشگل رو بیارم سر مزارت


بابایی برااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دعا کن

دردم هر روز بیشتر و بیشتر میشه و با خدا جونم عهد بستم که تنهایی تحملش کنم تا بیام پیشت

نمیخام مامانی بفهمه و زجر بکشه.................


« زلفشه »





تاريخ : دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 | 5:57 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

آپلود عکس

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.


چرا گریه کنم وقتی بغض عروسکی کودکیم را  دارم و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.


چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است...



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | 2:31 | نویسنده : دختـر بارون (زهرا محمدزاده)

 

 

 

 

 

خدایا دلم گرفته.........خسته م از این زمونه این منم........

با دلی پر از بهونه دختری م با بغضای کهنه آره منو خوب ببین...........

این منم آواره ی کوچه ها وانتظار کسی را میکشم که نیست حوصله كسي

 را ندارم كه هست گذشته اي دارم كه حالم را گرفته است ! اينده اي كه

حالي براي رسيدنش ندارم! وحال هم حالم را بهم ميزند! اري زندگي من به

 همين شيريني است........ وحالامن......! تنها زیر ِ بـــــارآטּ مے ایستَم

میگویَند مــُـــב است ایـن روزهـــا دلتنگی زیر باران با اشڪ هاے ابـــــر .... در شب جانکاه بی سحر בل نِمے سوزانَم بَراے ابرے ڪﮧ اَز شِدت گِریــﮧ

بــﮧ هِقـــــ هـِــــق افتاده اشکهایم בِلَم بَراے خُـــــوבَم مے سوزَد برای

کودکی م كه از فِشار בِلتَنگــــــے خیلی وَقت است نَفَسَـــــم بُریده بُریده و

 بَند است وتاوان اشتباهاتم را, ظريفي اندامم ,عشقم, و زن بودنم را پس

ميدهم اما........

چه كسي جواب دل شكسته ونفس هاي بريده ام راميدهد.........

وتو اي خدا................ کجایی...................... در این قعر زمان جا مانده ام

 

دو جرعه امید می خواهم دو جرعه صبوری خدایا.................

 

دلم گرفته ......................خسته م از این زمونه

 

" زلفشه "



  • علی شش
  • ریش