به نام خدای همین حوالی....
خدایی که از روح خود در من دمیده و نامش را احساس نامیده
خدایی که خود مهر است و مهرآفرین
خالق عشق است و شعر و شورآفرین

با سلامی از مهر و ادب.........میدانم این واژه ها نقد نیست تنها رسالت قلمم است تا جویبار اهانت بر اندیشه و احساس ها دگر بخشکد
میدانید که اینجا جای غزلی بود که حال نمیدانم آن واژه های بارانیم کجا رفته اند که میهمان بغض مهتاب گشته اند در این سکوت تنهایی شب
میدانم.....
اما لب نمی گشایم
تنها می توانم بگویم که گاهی دیر می فهمیم که تنها به یک تلنگر بندیم تا منیت ها ؛ زمینگیرمان نمایند
بیش از هر آنی این حقیر را می شناسید
نبض واژه های بارانی ام را لمس کرده اید
بغض بیصدایم را شنیده اید
اشک قلمم را جاری ساخته اید
نمیدانم چرا گاهی دیر می فهمیم که این کلبه با مهر بنا شده است و تنها با غرور عده ای کوته فکر که در حقارت اندیشه خود غوطه ورند دیوارهای سستش فروخواهد ریخت بر شیشه نازک احساس ها...
آری ....احساس ...چیز عجیب و غریبی نیست
همان تک دارایی یک شاعر ؛ یک نویسنده ؛ یک قصه گوی هزار و یک شب دلتنگی من و تو ...
آری...میدانم و میدانیم که این قلمی که در دست گرفته ایم قداست دارد ؛ حرمت دارد ؛ احساس دارد
گهی دردها را می فهمد و می گرید از غروب و غریبی و غربت
گهی می رقصد از شادی و شعر و شور
گهی از غم نان می گوید گهی از غم دل
گهی هم به بهای غروری بی محابا ؛ سخت می شکند
آری میدانم و میدانیم زمان های را داشته ایم که شعر و شاعری رونق چندان نداشت در بین عوام و شاعران بخاطر سروده هایشان ؛ صله می گرفتند و به آن دلخوش...اما اوضاع اینطور پیش نرفت و حال شاعران به خوانندگان شعر صله می دادند تا اشعارشان را بخوانند ولی همه ما به این امر واقفیم که فرهنگ و هنر و آیین و ادبیات هر قومی ؛ سر منشا حیات آن ملت است فرهنگی که رفته رفته با عصاره ی تکنیکال بشری عجین گشته و رنگ و بوی تمدن به خود گرفته در حالی که هر لحظه شاهد آنیم که چه ارزش های مقدسی به یغما رفته اند و در کنج پستوی خاطراتمان ؛ بوی غریبی و غربت می خورند
آری ....در پس این فرهنگ ها و گسترش جوامع ؛ این تنها اندیشه است که باز درد جامعه را می فهمد و قلم می زند از فراخور اندیشه و اشک احساسش......
نه بیاییم احساسی را برای غرض ورزی خویش سرکوب نماییم و نه اندیشه ای را به بهای دیدگاه متفاوت خود پایمال....

بی شک شخصی که پای بند قلم گردیده تنها به احساسش زنده است با عطر خوش بابونه و یاس می پراکند واژه هایش مهر و احساس ؛ خواه بخواهد شاعری در حد یک استاد باشد خواه یک داستان نویس ناشناخته خواه یک خاطره گوی خیال من و تو ....
اگر از احساسش مایه می گذارد از ذات لایزال خدایی ست که از روح خویش در او دمیده و نامش را احساس نامید تا با اشک قلم خود نفس کشد
اگر گهی از حرمت و عشق قلم می زند از جرعه مهری ست که از جام مهر خدایش نوشیده است و تقدیم به عزیزانش می نماید
اگر گهی هم فراتر از سن خود می اندیشد واقف به این باور است که زمان در گذر است و بی شک اوست که فرزند زمان خویش گشته و فراتر از آنچه می نگرد را از قلم جاری می سازد

و اینگونه اندیشیدن زیباست و جاودانه.......خواه بخواهد در برهه ای از زمان ؛ با اندیشه هایی مسموم در ستیز باشد و یا سکوت تنهایی خویش قلم زند
زیرا که در هر دو حال اراده ی پرواز دارد و بالیدن پس بدان که اندیشه ها را در می نوردد

**********

نگاره ای از یک قلم شکسته پای غروری بی محابا........اردی بهشت 92

کوچک همگیتان (( زهرا محمدزاده ))........."نگارشی کاملا شخصی "

پوزش برای اینکه دیگر نمی توانم باشم و در محضرتان بیاموزم

شاد باشید و شعر گستر
مهر باشید مهرگستر
هنرمند باشید و هنر آفرین
نه هنر زدا و غرور آفرین

بهترینها تقدیمتان

یا حق.........


" زلفشه "