شـهـــر بغض آلود...
« به نام خدای باران برف و بنفشه »
هوا بی رحمانه سرد است
باد زوزوه کشان می وزد بر گونه های زخمی شهــــر
ابـر می نشیند بر طاقِ ماه
تا ترک خوردگیِ بغضِ پِـگاه
بر زانوانِ درهم کشیده ی زمین
اینجا نه جای مهــر است نه یقین
همه جا پر شده از آتش ِ کین
درحوالـیِ ازدحامِ بویِ مـرگ
کولیان مست اند ز سمفونیِ رقصِ برگ
شده اند چو چلچله ای وامانده در تب غزل
اسیر نوازشِ گرم خورشید
و خزیدن لای گیسویِ بید
گوش کن
گوش کن تپش عاطفه را
خـُـنَـکایِ خـَـتمِ خاطــره را
این گلوی گـُـداخته ی شهر بغض دارد
امشبی را دعای گیسو بـُـران باران بخوان درپاییزی ترین ربنایِ قنوتِ شب
از ردای پنجـره
تا بهار حنجره
برای بغضِ بارانِ برف و بنفشه
بغضِ تـرانه
بغضِ تــــو
اینجا همه آلوده ی بغض اند
دعا کن
امشبی را تا سحـر
برای هـُـبوط باران...

ــــــــــــــــ
به قلم بارونی : زِلفِشِــــه ----نگارش پاییز91
+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۱ ساعت 0:50 توسط دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
|
من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم