امتداد جاده ی عاشقی..........( دلنوشته ام )


جاده یعنی شروع یک راه .......

شروع حسی تازه …....

حسی که شاید به فاصله نامه های اول ....دوم و نه شاید …

نمی دانم شروع و پایانش را می گذارم به حساب خودت … هدف رسیدن به

رویایی است دست نیافتی در خطوط پر تلاطم ذهنم...

اما نه ! اینبار تنها انتهای جاده مملو از سکوت مرگبار بی تو زیستن نیست ...

جاده یعنی تو و ستاره ایی در آنسوی آبی...

و منی که تمام وجودم را یادی از یک خاطره خاک گرفته در خود گرفته....

تنهائیت خاطر و خواسته نبوده و نیست.

صد افسوس که بخت نامراد بر خلاف آنچه تو می پنداری عمل می کند …..


« زلفشه»

خنکای ختم خاطره


 

 

سرآغاز عشق از آنجا بود

از خیال با تو بودن

در انتهای جاده ای مه آلود

در گذرگاه زمان

در هیاهوی تپیدن


با هق هق ابر

که می ریخت بر کویر تشنه ی دل

قطره های شورانگیز عشق را


آه......


و چه بی خیال بودی تو

سرد و بی احساس

گنگ و مبهم

دست در دست تو


با تو اما در خیالم

می بافتم

تاری از عشق


و تو اما

گره می زدی با پودی از هوس

همه بافه های عاشقانه ام را



آه......

چه حس خوش خیالی بود میان ما.....


« زلفشه »