همآغوشی مــرگ


به نام خدای همین حوالی...


مـــــرا در آغوش بگیــر
ای هَجمه ی بی عبــور بادهایِ وحشی

ای غُــرش بی امان
بِفِشار گلوی گُـداخته ام را در یُـورش شبگیر زمان
 تا فصلِ پنجم ِ دلتنگی
تا مـرزِ  خواهش
در دو قدم مانده به بغضِ ماه
در شبی جانکاه
در آخرین نبض اقاقی
تا ترک خوردگی دانه ی  سُــرخِ  انار
در دلمــرگی  پاییــز

مـرا در آغوش بگیــر
فصل چیدن انگور زمان
در همآغوشیِ مـــرگ...

ـــــــــــــــــــ
قلم بارونیم : زِلفِشــه


ثبت شده با شماره ۱۷۱۳۱  در سایت ادبی فرهنگی ناب

عطـــر لبخند حضور / هوس بهار

به نام خدای همین حوالی...


(1)


دانی که چگونه گذشته ها ؛ گذشته ...؟!

با همه بود و نبود

با همه فراز و فرور

با این همه هنگامه و شور

از زمستانِ نگاهت

همه جاری ست

عَطـــرِ لبخندِ حضور...


(2)

دلم گرفته است

از این های و هوی

در این تابستانِ تلخِ غـــرور

از این کوچه های سردِ بی عبور

از این دلمرگی احساس

دلم گرفته است

گرفته ....
.
.
.
تنها کمی " هوس بهار " دارم

در این تابستان رخوت انگیز فراموشی...

ــــــــــــــــــ
پ . ن :

این گام ها

این صداها

هیـــس ...!

صدایم نزنید

شاید ؛  این بار  او باشد

آزادی دربند کشیده ی احساس ها ...

شاید...

همین و بس...

(( به قلم بارونی : زِلفِشـــه ))


ثبت شده با شماره ۱۷۰۳۹ در سایت ادبی فرهنگی ناب

بغض تلخ جدایی...


 

برای آن روزهایی که دلخوش ماندن بودم

می روم 

به دوردست ها

تا تو را چشیده باشم

با طعم دلتنگی چشمانم

 در این هجمه ی هجومِ بی باوری ها

می سپارم تو را به ذهن بی عبور بادهای وحشی

خودم را به تکه ابری که آبستن توست

 


ــــــــــــــــــــــ

به قلم بارونی : زِلفِشِــــه

می ترسم از مرگ فقط بخاطر اشکهای مادرم...( از نگاره های بارون خورده ام )


به نام خدای همین حوالــی...
تنها رفیق تنهایی هام
تنها مرهم همه دردام
 
 
**************

دلم گرفته ای خدا
منم ,  آهوی تنها
تو این برزخ , تو این ذنیا
که گرگ و گله بودنش تو ذات آدمهاست  خیلی مردی میخواد که گله ی  آهوی دل خودت  باشی
 
آره ... همه حرفم اینه
یه وقتایی که دلت گرفته , یه وقتایی که بغض داری , یه وقتایی که یه مشت حرف هم آرومت نمیکنه , یه وقتایی که تلخی  دردکشیدن رو نمیخوای به هر لذت زودگذر این دنیا بدی اونوقت  مرگ برات میشه شیرین تر از عسل
و حس دلتنگی برای خدا و اونی که زودتر از تو رفته تو آغوش امنش تمام وجودتو پر می کنه
لحظه لحظه ها رو می شماری تا مرگ لنگان لنگان از راه برسه و دستای کوچیک تو رو بگیره تو دستاش و همپاش قدم برداری تو جاده ی امن خدا
 
اونجا که نه دردی باشه و نه رنجی نه تبی باشه و نه سوزی
فقط تو باشی و خدا لای این ابرا ...
 
راستی مرگ هم ترس داره...؟!
.
.
.
.
.
.
.
یادمه یه بار خدا که اینو  ازم  پرسیده بود , گفتم : آره بعد از تو  از مرگ می ترسم  با تموم حسِ نابِ  شیرینش
 
آره می ترسم
.
.
.
.
.
می ترسم فقط بخاطر اشکهای مادرم.....
 
 
 
 
ــــــــــــــــــــــ
به قلم بارونیم : زِلفِشِــه --- در تابستانی ترین فصل رخوت و درد ---

من بودم...تو بودی  و  بغل بغل تـــرانه


به نام خدای همین حوالــی...


من بودم...تو بودی و باغی پُر ِ گل

من بودم ...تو بودی و  دنیاییِ  از حرف

من بودم ...تو بودی و رقص ِ پرنده

من بودم ...تو بودی و نم نمِ باران

من بودم ...تو بودی و یک حس مبهم

من بودم...تو بودی و یک خواب شیرین

من بودم ...تو بودی و باران شنید

من بودم ...تو بودی و برف رقصید

من بودم ...تو بودی و لرزش دستها

من بودم...تو بودی و  پیچِش  جاده

من بودم ...تو بودی و یک حرفِ گنگ

من بودم...تو بودی و  عشق ؛ شد  گم

من بودم ...تو بودی و لبهای ِ بسته

من بودم ...تو بودی و  نگاهِ  خسته

من بودم ...تو بودی و یک حس عاشقانه

من بودم...تو بودی  و  بغل بغل تـــرانه


ـــــــــــــــــــــــــــــــ
به قلم باررونیم : زِلفِشــه - زیر  این نم نم باران مردادی و احساس ملس آبانی


« زلفشـــه »