
این روزا تو شرایط روحی بدی هستم مریضی خودمو مشکلات روحی که مادرمو داره از پا در میاره مادر تنها میراث باقی مانده از خاطرات کودکیم .......
کسی که همه جا حامیم بوده
داره ذره
ذره جلوچشام آب میشه نه از درد جسمی
نه......از برای زنانگیش
به جرم ناکرده
به اینکه مادر شده و در نبود پدر سخت جنگیده با روزگار
به جرم اینکه همه امید آینده و سوی چشمانش دو فرزند دلبندش است و تا جان در بدن دارد رضا نخواهد بود تا رود خار ناکس به زیر پایشان
به جرم حقانیت خود....
به جرم عدالت
به جرم دوست داشتن محکوم است
به جرم وفاداری همسر
به جرم خواستن حقانیت فرزندانش
آنقدرها دلشکسته است که غصه دارم کرده غم بی کسی اش
نه ............غم نان ندارد
چون خدایش را نفروخته ارزان
چون که ایمانش فزون است و فراوان
چون میداند آنکه دندان دهد خواهد دهد نان
نه اشکی ریزد نه شکوه ای....
درد بی کسی را هر غریبه ای خواهد خواند از دو چشم مهربانش
که تفسیر درد است ؛ بغض دیدگانش
و من اما ناگزیرم بغضم و همه احساسم را در گلویم سخت بفشارم و حتی با مادرم سفره دل وا نکنم
چون دلش می شکند از رنج بیماریم
و الان تنهایی با مریضی خود دست وپنجه نرم میکنم و زندگی خود و او را اداره بی آنکه چیزی بداند ... وقتی
نمیتونم اونجورمثل سابق بخندم وقتی
باوجود دارایی ام ؛ تحصیلات عالیه ام ؛ کارم ؛ سلامتی مادر و خانواده باز هم کمبودمحبت پدری توچهره و تن بیمار و رنجورم موج میزنه وقتی
می بینم باهمه علاقه ی که به درس خوندن دارم بخاطرش تمام سختی ها را تنهایی به دوش می کشم اما احساسم زیر پای ناکسانی له می شود که از خون وجودی من هم در رگهای بی غیرتی شان نفس می کشند اعصابم خیلی بهم میریزه وداغون میشم همیشه دوست
داشتم خداکمکم
کنه ...انقدفکرم پریشون وخرابه که
گاهی تصمیم
میگیرم ی شیشه سم بخرم وخودم .............
دنیا ؛ دنیای عجیبیه تاوقتی پول داری ودراوج زندگی قرارگرفتی همه دوروبرتن وباکلی
به به چه چه ی لحظه رهات نمیکنن اونان که می فهمند توکی هستی وچی هستی
اماوقتی سقوط میکنی وبه زمین میخوری همه ازدوروبرت میپرن انگاربه جاهای
سرسبزتردعوت شدن واین تویی که می فهمی دوستات چه کسانی بودندوهستند جایی که
بیشترنزدیکات ازترس اینکه مبادابهت کمک کنن حتی ی زنگ خشک وخالی بهت
نمیزنند ی غریبه که حتی نمیدونی کیه وچکاره است باتمام توانش ازنظرروحی
ومادی کمکت میکنه این یعنی اینکه همیشه ودرهمه حال ی نفرهست که هواتوداره
وهیچوقت ودرهیچ شرایطی تنهات نمیذاره ی دست سبز یا ی احساس سبزروسررات
قرارمیده ولی توکوری ونمی بینی و ی بندسرش غرمیزنی وخداچرا؟خداچرا؟میکنی...
خداياصد هاهزاربارتروشكر!بخاطر همه چي بخاطرهمه نعمتهايي كه توبهم ميدي
ومن ازديددیگه بهش نگاه ميكنم بخاطر همه اتفاقاي خوب زندگيم كه من ازروي
جهلم اونوتوليست اتفاق بدمينويسم!
خدایا درد من ؛ درد دنیا نیست
درد چه میدانم بی پولی
که تنها بهانه نالیدن ما می شود نیست
حتی درد من ؛ این بیماری کهنه ام نیست که تنهایی بستر سردش را سالیانی ست تحمل می کنم
درد من ؛ قحطی احساس است
برادر کشی ست
بی عدالتی ست
خشکیده گشتن جویبار مهربانی ست
دل شکستن دل رنجور یک مادر است چون زن است و عاطفه مادری دارد
چون به بهای اثبات حقانیت فرزندانش ؛ جوانی اش را ارزان فروخته
چون دلبسته این دنیا نگشته
حاضر است با کم بسازد اما مال با منت ؛ حرام و نا حق به فرزندانش نخوراند
منوببخش مهربان خداي من!بخاطر همه جهالتم...
خدایایکم بهم اعتمادبنفس وصبوری وقدرت کناراومدن بازندگی روبده
خسته شدم
بریدم
نه
نا امید نیستم
تنها کاسه ی صبرم را شکستند این نامردمان روزگارم.........
« زلفشه »