سرزمین دل




" سرزمین خدایی........پله آخر عاشقیت "

من روسری ام را وا می کنم
بال می گشایم ؛ دعا می کنم
و چمدانم حاضر
بلیتم در دست

پرواز بسویت ؛ در ساعت عاشقی

مسافر خوبی ام
بی تاخیر آمده ام

اما.....
دستانم را نمی دانم
پر است

یا

خالی........

آری ....
عشق را خواهری جز مرگ نیست
مردن هم عاشقی ست

*********

به قلم ..........." زلفشه ".........دختر بارون که آخرین بارش احساسش را بارانید رو تن زخمی مهتاب و می رود

خنده های تلخ من..........(( دلنوشته خداحافظی من ))


http://ups.night-skin.com/




سالیانی ست که روی لب هام ، چیزی به جز لبخند تلخ نقش نبسته...

شاید هم چند هفته دیگر بمانم  ...

شاید هم چند ماه...

هر چی هست ،فقط میدونم مدت زیادیه که خنده هام بغض شدن،هرچند همیشه از درون می گریم...

هر از گاهی تو آیینه نگاهی به خودم میندازم و می پرسم : این منم؟!

این همون زیبائیه که هر کجا که بود ،نمیذاشت لبخند از روی لب های کسی پر بکشه

و غم توی دلشون خونه کنه اماحالا فقط به تقدیروسرنوشت خودم پوزخندی میزنم

اینجوریاست دیگه...روزگارسازشوواسه هرکی یه جورکوک کرده یکی کم یکی زیاد...

اماانگاراینروزها من صدرنشین شنیدن این سازهام... حالاکه اینطوره پس بذارتوهمین

ناهنجاریهای سازهای گوشخراش دادبزنم وازخدابخوام که یا ببر و راحتم کن یا دستمو بگیر و از بستر درد جدا ............


« زلفشه »

خدایا کاسه ی صبرم را شکستند این نامردمان روزگارم.............


http://ups.night-skin.com/


این روزا تو شرایط روحی بدی هستم مریضی خودمو  مشکلات روحی که مادرمو داره از پا در میاره مادر تنها میراث باقی مانده از خاطرات کودکیم  .......

کسی که همه جا حامیم بوده داره ذره ذره جلوچشام آب میشه  نه از درد جسمی

نه......از برای  زنانگیش

به جرم ناکرده

به اینکه مادر شده و در نبود پدر سخت جنگیده با روزگار

به جرم اینکه همه امید آینده و سوی چشمانش دو فرزند دلبندش است  و تا جان در بدن دارد رضا  نخواهد بود تا  رود خار ناکس  به زیر پایشان

به جرم حقانیت خود....

به جرم عدالت

به جرم دوست داشتن محکوم است

به جرم وفاداری همسر

به جرم خواستن حقانیت فرزندانش

آنقدرها دلشکسته است که غصه دارم کرده غم بی کسی اش

نه ............غم نان ندارد

چون خدایش را نفروخته ارزان

چون که ایمانش فزون است و فراوان

چون میداند آنکه دندان دهد خواهد دهد نان

نه اشکی ریزد نه شکوه ای....

درد بی کسی را  هر غریبه ای خواهد  خواند از دو چشم مهربانش

که تفسیر  درد است ؛  بغض دیدگانش

و من اما ناگزیرم بغضم و همه احساسم را در گلویم سخت بفشارم   و حتی با مادرم سفره دل وا نکنم

چون دلش می شکند از رنج بیماریم

و الان تنهایی با مریضی  خود  دست وپنجه نرم میکنم  و زندگی خود و او را اداره بی آنکه چیزی بداند ...  وقتی نمیتونم اونجورمثل سابق بخندم وقتی باوجود دارایی ام ؛ تحصیلات عالیه ام ؛ کارم ؛ سلامتی مادر و خانواده باز هم کمبودمحبت پدری   توچهره  و تن بیمار و رنجورم موج میزنه  وقتی می بینم باهمه علاقه ی که به درس خوندن دارم بخاطرش تمام سختی ها را تنهایی به دوش می کشم اما احساسم زیر پای ناکسانی له می شود که از خون وجودی من هم در رگهای بی غیرتی شان نفس می کشند اعصابم خیلی بهم میریزه وداغون میشم همیشه دوست داشتم خداکمکم کنه ...انقدفکرم پریشون وخرابه که گاهی تصمیم میگیرم ی شیشه سم بخرم وخودم .............

دنیا ؛ دنیای عجیبیه تاوقتی پول داری ودراوج زندگی قرارگرفتی همه دوروبرتن وباکلی به به چه چه ی لحظه رهات نمیکنن اونان که می فهمند توکی هستی وچی هستی اماوقتی سقوط میکنی وبه زمین میخوری همه ازدوروبرت میپرن انگاربه جاهای سرسبزتردعوت شدن واین تویی که می فهمی دوستات چه کسانی بودندوهستند جایی که بیشترنزدیکات ازترس اینکه مبادابهت کمک کنن حتی ی زنگ خشک وخالی بهت نمیزنند ی غریبه که حتی نمیدونی کیه وچکاره است باتمام توانش ازنظرروحی ومادی کمکت میکنه این یعنی اینکه همیشه ودرهمه حال   ی نفرهست که هواتوداره وهیچوقت ودرهیچ شرایطی تنهات نمیذاره ی دست سبز یا ی احساس سبزروسررات قرارمیده ولی توکوری ونمی بینی و ی بندسرش غرمیزنی وخداچرا؟خداچرا؟میکنی...

خداياصد هاهزاربارتروشكر!بخاطر همه چي بخاطرهمه نعمتهايي كه توبهم ميدي ومن ازديددیگه بهش نگاه ميكنم بخاطر همه اتفاقاي خوب زندگيم كه من ازروي جهلم اونوتوليست اتفاق بدمينويسم!

خدایا درد من ؛ درد دنیا نیست

درد چه میدانم بی پولی

که تنها بهانه نالیدن ما می شود نیست

حتی درد من ؛ این بیماری کهنه ام نیست که تنهایی بستر سردش را سالیانی ست تحمل می کنم

درد من ؛ قحطی احساس است

برادر کشی ست

بی عدالتی ست

خشکیده گشتن جویبار مهربانی ست

دل شکستن دل رنجور یک مادر است چون زن است و عاطفه مادری دارد

چون به بهای اثبات حقانیت فرزندانش ؛ جوانی اش را ارزان فروخته

چون دلبسته این دنیا نگشته

حاضر است با کم بسازد اما مال با منت ؛ حرام و نا حق به فرزندانش نخوراند


منوببخش مهربان خداي من!بخاطر همه جهالتم...

خدایایکم بهم اعتمادبنفس وصبوری وقدرت کناراومدن بازندگی روبده 

خسته شدم

بریدم

نه

نا امید نیستم

تنها کاسه ی صبرم را شکستند این نامردمان روزگارم.........


« زلفشه »


امشب ؛ لیله الرغائب "شب آرزوهاست"...آرزوتو  آروم  بنویس رو تن زخمی مهتاب ..." شعری از خودم"


http://ups.night-skin.com/



امشب ؛ اولین شب  جمعه  از ماه عزیز  رجب است که   " ليلة الرَّغائب  " نام گرفته و از  جمله فضایل  این آمرزیدن گناهان بسیار است در دریای معرفت و رحمت خدایی  و آنکه هر که اگر  نماز مخصوصش  این شب را  که 6 نماز دو رکعتی ست  بگذارد چون شب اوّل قبر او شود، خدای مهربان ثواب این نماز را  به سوی او بفرستد و  او به نيکوتر صورتي با روي گشاده و درخشان و زبان فصيح پس با وي گويد اي حبيب من! بشارت باد تو را که نجات يافتي از هر شدّت و سختي گويد تو کيستي؟ بخدا سوگند که من روئي بهتر از روي تو نديدم و کلامي شيرين‌تر از کلام تو نشنيده‌ام و بوئي بهتر از بوي تو نبوئيدم


سرزمین دل " پله های عاشقی با خدا "

پله ی اول........ :


در انتهای بی کسی

در ازدحام کوچه ها

خدا می زند با من حرف

می شود با من دوست

می زداید غم را

حس خوب بودن

حس جاری عشق


چشم ها بسته

در کنارم رودی

وه......که چه زیباست

بیشه زاری ست چون موج

همره برگ صنوبر

دست در دست هم

می رقصیم


اینجا سرزمین دل است

نه به قانون و کلک

کز نگاه چشم و دل بر این فلک


اینجا پژواکی ست در گوش فلک

که طلب در ره دیدار من است


چشمه ساری ست

به خروشانی و پاکی

پاکی اش به عشق دیروزی ماست

به فردایی که امیداش پیداست


اینجا سرزمین دل است

نه به قانون و کلک

کز نگاه چشم و دل بر این فلک


اینجا آسمان نزدیک است

سقف دل کوتاه ست


اینجا ستاره چیدنی ست

عروش شب دیدنی ست


اینجا نرگسان بیدارند

بیدها بی تابند

بلبلان می خوانند

رنگ ها می بالند

برگ ها می بازند


اینجا سرزمین دل است

نه به قانون و کلک

کز نگاه چشم و دل بر این فلک


اینجا سرزمین دل است

سرزمین خدایی.........

«  زلفشه »


اشک حسرت.......( ترانه ای از خودم )


آپلود عکس

کاشکی اون لحظه ی آخر ؛ اشکامو تو دیده بوی

که شاید دلت می سوختو ؛ اشکامو تو چیده بودی


حالا بی تو ؛ پر دردم ؛ پر تردیدم و وحشت

بی تو بودن خیلی سخته ؛ مثه مرگه توی غربت


همه اون شبای بی تو ؛ اشک حسرت تو چشامه

من که باورم نمیشه ؛ شایدم خوابی باهامه


می دونم بر نمی گردی ؛ می دونم دوسم نداری

تو همیشه دوری از من ؛ من خزونم ؛ تو بهاری


کاشکی هر لحظه که نیستی ؛ ببینی چقدر ضعیفم

که شاید دلت بسوزه ؛ واسه این قلب نحیفم


بی تو بودن ؛ مثه مرگه ؛ مثه مردن تو سرابه

عزیزم تنهایی سخته ؛ مثه عشق بی جوابه


ولی تو رفتی و حالا ؛ دیگه هیچکی رو ندارم

مثه ابرای بهاری ؛ شب و روز دارم می بارم


می دونم عشقت بزرگه ؛ حتی از سرم زیاده

می دونم دلم کوچیکه ؛ مثه زورقی تو باده


ولی عاشقی همینه ؛ سر زده تو دل میشینه

دل تو ؛ تو  آسمونا  ؛ دل من   روی   زمینه


رفتی اما ؛ تا همیشه دل بهونتو می گیره

بی وفایی....اما قلبم ؛ همیشه واست می میره



« زلفشه »



چقد آغوش تو کم دارم.........


 

 



آموخته ام ... که قدم زدن همپای  تو  در خنکای یک  شب  اردی بهشتی این حوالی در کودکي،

شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

بدان لذت خواب و خیال شبهای تارم بوده آن آغوش گرمت

 

پدر .............

در این ثانیه های رفتنم

چقدر آغوشت را کم دارم...........


دلتنگی دختر بارونیت............................زهرا


« زلفشه »

برای شفای مهربان صدف عزیز.........


http://ups.night-skin.com/








گفتی سلام و زنده شد یکبار دیگر در من

شوق عجیب و تازه ای پاشیده شد بر من






بدان در این سکوت نیمه شب تنهایی خویش ؛ آنقدرها صدایت می زنم تا تمام کوهستانهای دور از سرزمینم فریادهای بیصدایم را ؛ بغض های کهنه ام را بشنوند تا به اتاق تنهایی ام پاگذاری و کنج پستوی ذهن بی باورم غبار غمی را بزدایی غبار غم درد و دلتنگی ؛ غبار رنج و بیماری
بزدایی همه غبار تیرگی ها را از تن رنجور تک صدف دریای مهربانی ها
بزدایی همه اشک های مرواریدی ساحل چشمانش را......
گویی که وضو گیرم از اشک چشمانم و نماز عشق بخوانم
حال نگاهی کن که سجاده ام را می گسترانم به روی پیرهن آبی ابر و نمازی می خوانم با رکعتی از عشق و نور و ربنای "من الاسمه دوا و ذکر الشفا "
تا عطر حضورت را در دستان لطیف نسیم ببویم و مالامال از عشق لایزالت گردم لبریز نوش شفای مهربان صدف دریایی و عزیز......
دانم که ندای قلب دلشکسته ها را پیش تر شنیده ای
دانم دعای نیمه شب و بغض یک مادر را دیده ای
دانم دست دعای این حوالی را به سوی خود کشیده ای
به حرمت نوای نیمه شب
به حرمت دعای زیر لب
نوش شفا بریز در کام صدف...............
میدانم جواب اشکهایم را میدهی
جواب بغض های بیصدایم را
نه اینکه محق باشم
نه.......
زیرا به بیکرانگی دریای رحمتت ایمان دارم که جواب دلشکسته ها زودتر و همیشه می دهی
عمریست بند دلم را ربوده ای
پس به حرمت همین دقایق
به حرمت این دل عاشق
رخت سپید سلامتی بپوشان بر تن رنجور مهربان صدف عزیز
تا تبسم شیرینش مهربانی تو را یادم آورد
تا مهر بیکرانش اشک شوقم را جاری سازد
و نماز شکر گذارم روی محراب نیازم
زیر ربنای باران بخوانم خدا خدایم را
********
نگاره ای از اشک احساس دختر بارون(زهرا محمدزاده) با مهربان خدای خوبم برای بهبودی کامل مهربان صدف عزیز و دوست داشتنی............دقایق دلواپسی اردی بهشت 92
هزاران گل اردی بهشتی برای نوید سلامتی کاملت صدف عزیز
بدان این واژه ها را اشک احساسم چیده ام




***یک صلوات برای بهبودی کامل مهربان صدف عزیز
***



 « زلفشه »

ادامه نوشته

سرزمین دل (2)


نگاهم چرا به آسمان است!؟

حال که دلم

سرزمین توست........

*******
زلفشه(زهرا)

«  زلفشه »

بعضی ها.....

بعضی آدما می یان توی زندگیت و برای همیشه می رن .

بعضی از معلم ها را هیچ وقت یادشون نمی کنی ....و اسماشونم یادت نمی یاد ..

بعضی از معلم ها را هم تلاش می کنی که برای همیشه فراموش کنی ..

اما ..

معلم هایی هستن که چه بخواهی، چه نخواهی همیشه یادشون هستی و ..

چه بخواهی و چه نخواهی با احترام و عشق و محبت دوست شون داری ..

چون اونها کسایی هستن که طرز نگاه تو را به دنیا و خودت  تغییر دادن .

پس هر وقت و هر کجا که هستی و به هر چیزیکه  نگاه می کنی به یادشون هستی  ..

آقای منصوری معلم فلسفه" سوم دبیرستان و پیش دانش گاهی ام"

یکی از اونهایی بود که منو عاشق فلسفه کرد، 

(افلاطون و غارش که سایه های آدما می افته توش ،

شیخ اشراق و نظر نورش که همه موجودات نوری از خدا هستن و ..

(انقدر به او،شهاب الدین سهروردی ، علاقه مند شدم که دوره دانشجویی ام

به دنبال کتابهایش رفتم و خواندم

 آخرین کتابی که در موردش خواندم ،عقل سرخ بود همراه با شرح  دکتر پور نامداریان )

 دیگر بزرگان دکتر محمد رضا عمران پور(عضو هیئت علمی دانشگاه اراک )،

دکتر فروغ صهبا

و

دکتر ابوالفضل خوش منش

کسانی هستند که

" گر کنند یادم یا نه "همیشه به یادشان هستم و عاشقانه دوست شان دارم ...

                        


حس بودن......

اینجا ؛ همان جاست

همان کوچه های شبزده ی دلتنگی

با یاس های سپید

با تک درخت بید
که نمی هراسد از سرمای بی باوری ها
آری........
اینجا ؛ همان جاست
خانه ی دوست....


*****

زلفشه(زهرا)

«  زلفشه »

چرا گریه کنم.......( دلنوشته ام )

آپلود عکس

چرا گریه کنم وقتی باران ابهت اشکهایم را پاک کرد و سرخی گونه هایم را به حساب روزگار ریخت.


چرا گریه کنم وقتی بغض عروسکی کودکیم را  دارم و همیشه این منم که باید قطره قطره بمیرم.


چرا گریه کنم وقتی بر بلندی این ساده زیستن زیر پا له شده ام.

چرا گریه کنم وقتی باد بوی گریه دارد و برگ بوی مرگ.

چرا گریه کنم وقتی عاشق شدن را بلد نیستم تا به حرمت اندک سهمم از تو اشک بریزم.

چرا گریه کنم وقتی تبسم نگاهت زیبا تر است...

آزادی یعنی.........

آزادی یعنی
دو کلمه با من حرف بزنی و در نگاهت شهوت نباشد
با من راه بروی و در همراهی ات هرزگی نباشد
آزادی یعنی به جای من فکر نکنی و نظر ندهی
آزادی یعنی خودت باشی و خودم باشم
با تمام تفاوت ها و به دنبال تفاهم های ساخته شده نباشی
برایم از کتاب شعر حرف بزنی و وقتی قهو ه ات را نوشیدی با لبخند به انسان بودن فکر کنیم.