شراب شقاوت


سگ لرزه هایت بیهوده نیست

که جای جوهر 

 شراب شقاوت  می فشانی

تا مبادا  بوی گند اندیشه ات بالا زند



" بغضی بود بیصدا در رسای حفظ اخلاق در بیان اندیشه ها "

« زلفشه »

تنهایی من.....


آسمان تنگ شد از غصه ی تنهایی من

قصه ی بی سر و سامانی و شیدایی من

 

میدهد شرح ؛ دو چشمان خیال انگیزت

داستان غم پنهانی و رسوایی من

 

تا که افتاد دو چشمم به تماشای رخت

عالمی گشته دگر ؛ حال تماشایی من

 

تا گرفتار سر  زلف سیاه تو شدم

تیره گون گشت دگر ظلمت یلدایی من

 

بلبل باغ تو گشتن به من آموخته ست

که شکوفا شده از لحن خوش آوایی من

 

همه جا چشم به دنبال نگاه تو شدم

وای بر این دل بیچاره ی هرجایی من

 

عالم عشق تو غوغاست ؛ خدا می داند

وای بر حال من و سینه ی غوغایی من

 

« بیدلی در همه احوال خدا با او بود »

مگر آرام کند این دل دریایی من

 

بسکه مینالم و میگریم و می بارم

آسمان تنگ شد از غصه ی تنهایی من

 


« زلفشه »

ابر نابارور.........


آه پدر..............


یادت هست

 

گفته بودی :

 

« باران » باش و بی منت ببار بر کویر خشک احساس

.

.

.

کجایی تا ببینی

گر گرفته ام در آتش غرور

و گشته ام « ابری نابارور ».........


« زلفشه »


کاش......



کاش میون من و تو این همه دیوار نبود

بود ؛ ولی اینچنین فاصله بسیار نبود


زندگی بهاری و ساحل دل آفتابی میشد

اگر توی دلهامون فقط قصه ی آزار نبود


چقدر قشنگ و دیدنی میشد بهار عاشقی

وقتی تو گلدون دل  ؛ پای گلا ؛ اینهمه خار نبود


تمام آیات خدا جلوه گر شادی می شد

وقتی میون دلهامون اینهمه دیوار نبود



« زلفشه »