مهربان پدر عزیزم ....دگر اینجا کسی نیست که سلیقه ای عمل کند....و احساسم را لگد مال ........اینجا تنها در انتهای شب........در فراسوی خیالم تنها من هستم و خدایم و احساس بودنت.......تنها این واژگان را برای تو نگاشته بودم ........خواستم در هوای بودنت پر بگیرم ............اما از نقاب هر روزه این آدمها...........از دروغ و ریایشان........خسته شدم
کاش من هم با تو می آمدم........تا اسیر یک بغض کهنه نمی شدم
مهربان پدر عزیزم :
نمیدانم .........................دگر به عشق تو سرودن هم محکومم نمودند
مهربانم بابای خوبم :
برایم از آت دوردست ها که هستی
کمی صبر
بخر
کمی امید
" تنها به یاد مهربان پدر عزیزم "
عید آمده و فصل ؛ فصل بهار است
دشت و دمن ؛ سبزه و گل به کار است
موسم شادی و شور اینجاست ؛ بیا...
جشن خرمن ؛ تو شالیزار است
عید آمد و مستی بلبل ؛ به ره
ز هر سو ؛آوای خوش هزار است
نمی دانم بهار است یا خزان ست...!؟
که آیینه ی دل ؛ پر ز زنگار است
مرغ آمینم ؛ از قفس پریده انگار
رو بوم دل؛جغد شوم در انتظار است
گفته بودی بهار آید ؛ باز آیی
دیده ؛ خون چکان روی نگار است
گفته بودی ؛می آیی پای هفت سین
رفتی و اشک چشمانم به بار است
درون سینه ام ؛ ماتم سرایی ست
بیا با بودنت ؛ غم به کنار است
شکست شیشه ی نازک احساسم
گویی که دلم سنگ محک روزگار است
مهربانی و عطوفت شده نایاب
ببین که راه دشمنی ؛ چه هموار است
سبزه و سیب و سماق و سنجد....
هشتمین سین هر سالم ؛ سنگ مزار است
آخرین هفت سینو چیدی رفتی ؛ حال
مشتی خاطره از تو به یادگار است
ببین بهار باورم را کردند خزان
بی تو بودن ؛زندگی چه دشوار است
آخرین هدیه عیدم ؛ بود بوسه گرمت
حال دلم پی عشق نابت بی قرار است
همه هفت سین ها رو چیدم ؛ اما
قاب عکست عمری رو تن دیوار است
در این غربت ؛ در این خواب توحش
زندگیم کابوسه یک تکرار است
نالیده و نالانم از این دهر ؛ حال
نامه هایم ؛ به تو ؛بیشمار است*********************
اشک احساسم..........91/12/26
پ.ن : هر چند بهار ؛ دگر به فصل نیست
جایی که دلی شاد باشد...............جایی که دلی را نشکنیم
جایی که مهربانی عادت شود........همه حرفا با صداقت شود
جایی که تمام دنیا پر ز عدالت شود......خوبی حکایت شود
آنجاست که عطر بهار دمیدن می گیرد در دلها
آری........سال 91 هم با تمام خوبی ها و سختی هایش ؛ همه خاطرات تلخ و شیرینش به پایان رسید و همه ی ما آدم ها هم یک سال بزرگتر و باتجربه تر شدیم
طبیعت هم نم نمک دارد از خواب خوش زمستانی اش بیدار می شود و درختان هم جوانه زده اند و زمین سبز و هوا بسیار لطیف و دوست داشتنی و آبشاران زلال خواستنی شده اند
گویی که تمام کائنات دست در دست هم نهادند تا ما هم یک تغییر اساسی کنیم و در خانه تکانی دلهایمان ؛ نقطه ضعف ها.....حسادت ها....تهمت ها....کینه ها و دشمنی ها.....هوس ها.....طمع و زیاده خواهی ها....دل شکستن ها....خودخواهی ها و تنبلی ها و......را دور بریزیم و از بازار عقل و منطق ؛ چند کیلویی پشتکار و همت ؛ مهربانی و عطوفت بخریم و در دکور جدید خانه دل جایگزین کنیم
سلامی از مهر و ادب........این سروده را با تمام تلخی واژگانش تقدیم نمودم به مهربان پدر عزیزم ؛ هر چند طولانی بوده
« زلفشه »