طنز روز..............



بهار را نه به فصل.........که به حول حالنای دلهای یکدیگر  تحویل نماییم


دو قدم مانده به بهار...............


هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما

با تاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حال معجزه باران را باور کن.......!

اکنون که از فراز هزاره ها ؛ باز نوروز سر بر آورده است

باز روز نو و آغازی دوباره

روز نخستین

دوباره دور هم

بر سر هفت سین ایرانی

هفت سینی پر از صفا و اصالت سیب سرخ و سبزه و سکه و ......

سبزی پلو و ماهی

اما اگر

اگر خدای ناکرده سیب سرخ دلمان بر سر هفت سین ؛ سرخ و تازه و سرحال نبود ؟

اگر پسته لبهایمان دیگر خندان نبود؟

اگر سیب عشقمان سرخ بود از سیلی ایام

اگر سنبل های شادیمان پژمرد از فرط بی آبی

آیا باز هم بهار می آید؟



بهار را نه به فصل .........که به دل تحویل نماییم

بهارتان خجسته

فرارسیدن بهار طبیعت و سال " 92 " را خدمت شما بزرگوار تبریک عرض می نمایم

امیدوارم سال 92 سال تحقق آرزوهای شما و دیگر بزرگواران و سربلندی سرزمینمان و آرامش جهانیان باشد

حلول این بهار بر شما و خانواده گرامی مبارک      




« زلفشه »

بهار  ؛ دگر به فصل نیست......( بهارانه ای برای خداحافظی )


مهربان پدر عزیزم ....دگر اینجا کسی نیست که سلیقه ای عمل کند....و احساسم را لگد مال ........اینجا تنها در انتهای شب........در فراسوی خیالم تنها من هستم و خدایم و احساس بودنت.......تنها این واژگان را برای تو نگاشته بودم ........خواستم در هوای بودنت پر بگیرم ............اما از نقاب هر روزه این آدمها...........از دروغ و ریایشان........خسته شدم

کاش من هم با  تو می آمدم........تا اسیر یک بغض کهنه نمی شدم


مهربان پدر عزیزم  :

نمیدانم .........................دگر به عشق تو سرودن هم محکومم  نمودند


مهربانم بابای خوبم :


برایم از آت دوردست ها که هستی


کمی صبر


بخر


کمی امید


"  تنها به یاد  مهربان پدر عزیزم "



عید آمده  و فصل ؛ فصل بهار است
دشت و دمن ؛ سبزه و گل به کار است

موسم شادی و شور اینجاست ؛ بیا...
جشن خرمن  ؛ تو شالیزار است

عید  آمد  و   مستی بلبل ؛ به ره
ز هر سو ؛آوای خوش هزار است

نمی دانم بهار است یا خزان ست...!؟
که آیینه ی دل ؛ پر ز زنگار است

مرغ آمینم ؛ از قفس پریده انگار
رو بوم دل؛جغد شوم در انتظار است

گفته  بودی  بهار آید ؛  باز آیی
دیده ؛  خون چکان روی نگار است

گفته بودی ؛می آیی پای هفت سین
رفتی و اشک چشمانم به بار است

درون سینه ام ؛ ماتم سرایی ست
بیا با بودنت ؛ غم به کنار است

شکست شیشه ی نازک احساسم
گویی که دلم سنگ محک روزگار است

مهربانی و عطوفت شده نایاب
ببین که راه دشمنی ؛ چه هموار است

سبزه و سیب و سماق و سنجد....
هشتمین سین هر سالم ؛ سنگ مزار است

آخرین هفت سینو چیدی رفتی ؛ حال
مشتی  خاطره  از تو به یادگار است

ببین بهار باورم را کردند خزان
بی تو بودن ؛زندگی چه دشوار است

آخرین هدیه عیدم ؛ بود بوسه گرمت
حال دلم پی عشق نابت بی قرار است

همه هفت سین ها رو چیدم ؛ اما
قاب عکست عمری رو تن دیوار است

در این غربت ؛ در این خواب توحش
زندگیم کابوسه  یک تکرار است


نالیده و نالانم از این دهر ؛ حال
نامه هایم  ؛ به تو  ؛بیشمار  است


*********************

اشک احساسم..........91/12/26



پ.ن : هر چند بهار ؛ دگر به فصل نیست
جایی که دلی شاد باشد...............جایی که دلی را نشکنیم
جایی که مهربانی عادت شود........همه حرفا با صداقت شود
جایی که تمام دنیا پر ز عدالت شود......خوبی حکایت شود
آنجاست که عطر  بهار دمیدن می گیرد در دلها
آری........سال 91 هم با تمام خوبی ها و سختی هایش ؛ همه خاطرات تلخ و شیرینش به پایان رسید و همه ی ما آدم ها هم یک سال بزرگتر و باتجربه تر شدیم
طبیعت هم نم نمک دارد از خواب خوش زمستانی اش بیدار می شود و درختان هم جوانه زده اند و زمین سبز و هوا بسیار لطیف و دوست داشتنی و آبشاران زلال خواستنی شده اند
گویی که تمام کائنات دست در دست هم نهادند تا ما هم یک تغییر اساسی کنیم  و در خانه تکانی دلهایمان ؛ نقطه ضعف ها.....حسادت ها....تهمت ها....کینه ها و دشمنی ها.....هوس ها.....طمع و زیاده خواهی ها....دل شکستن ها....خودخواهی ها و تنبلی ها و......را دور بریزیم و از بازار عقل و منطق ؛ چند کیلویی پشتکار و همت ؛ مهربانی و عطوفت بخریم و در دکور جدید خانه دل جایگزین کنیم

سلامی از مهر و ادب........این سروده را با تمام تلخی واژگانش تقدیم نمودم به مهربان پدر عزیزم ؛ هر چند طولانی بوده



« زلفشه »