بی تــو...
سخت است بــرای دل ؛ تپیــدنِ بی تــو
چون سیب سبـــزی ؛ رسیــدنِ بی تــو
نمی شناســم واقعـــه ای در خــویــش
دشــوارتر از نفــس کشیـــدنِ بی تــو

ــــــــــ
به قلم بارونی : زِلفِشِــــه --- 6 / اردی بهشت / 92
سخت است بــرای دل ؛ تپیــدنِ بی تــو
چون سیب سبـــزی ؛ رسیــدنِ بی تــو
نمی شناســم واقعـــه ای در خــویــش
دشــوارتر از نفــس کشیـــدنِ بی تــو

ــــــــــ
به قلم بارونی : زِلفِشِــــه --- 6 / اردی بهشت / 92
باز هم زمزمه ی سوز و سازیست
باز هم پژواک عطر خوش آوازیست
در فراسوی باورها
در انتهای بی کسی ها
در ازدحام کوچه ها
شام تاری کز بوی غریبی دارد امشب
زخم دل می نشاند بر دل بیمار شب
بوی غربت می دهد
بوی غریبی
زهرا.....احساس رهایی92
« زلفشه »
سلام زهرای خوبم...
زهرای نازنین و مهربون وبزرگوارم
زهرایی که وقتی بدلایلی حضورش کمرنگ میشه پست شعر من دیگه حال و هوا و رنگی نداره....
امید که هر جایی که هستی حالت خوب و دلت شاد باشه.
ببخش که مث خودت نمیتونم جمله بندیای ادبی داشته باشم
و همین رو میتونم بگم که به بودنتان مینازم و به داشتنتان افتخار میکنم...
درود بر دختر خوبم...
به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد
با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!
من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم
