بی تــو...

 

سخت است بــرای دل ؛ تپیــدنِ بی تــو

چون سیب سبـــزی ؛ رسیــدنِ  بی تــو

 

نمی شناســم  واقعـــه ای در خــویــش

دشــوارتر از نفــس کشیـــدنِ   بی تــو

 

 

 

 

ــــــــــ

به قلم بارونی : زِلفِشِــــه --- 6 / اردی بهشت  / 92

 

احساس رهایی......


آپلود عکس

باز هم زمزمه ی سوز و سازیست

باز هم پژواک عطر خوش آوازیست

در فراسوی باورها

در انتهای بی کسی ها

در ازدحام کوچه ها


شام تاری کز بوی غریبی دارد امشب


زخم دل می نشاند بر دل بیمار شب


بوی غربت می دهد


بوی غریبی


آری.....
غریبی....
غربت...
اسارت....
گاهی وقتها می شود که از شاد بودن زیادی بیزاری
حتی از امیدای واهی دلزده
گاهی وقتها می شود که در انتهای جاده ای مه آلود اسیر خودی
نه...
نه.....
نه.....
اشتباه نکن....
با کسی مشکلی نداری
تنها با خود درستیزی
گاهی وقتها می شود که قدم زدن کنار ساحل را...
نشستن روی شن های خیس را..........
خزیدن روی موج بی باوریهایت را دوست نداری
حتی آنقدرها دلزده ی این دنیایی که زورکی خنده بر لب می نشانی تا نفهمند که غم داری
که پشت پلک شبت ؛ نشسته غبار نومیدی در انتظاری
که در پس خنده های هر روزه ات ؛ اشکی از احساسه
تا خواب شیرین بهار رو بسازه واست عین بختک زمستونی
و باغ همیشه سبزت رو به بیابون بی آب و علف
گاهی وقتها میشود که تنها لنگ یک ثانیه رهاییی
بی قید شدن از این دنیا و سفر به دورترین نقطه ی هستی
به همان لامکانی که تنها خودت باشی و خدای خودت
و تنهای تنها
نه صدایی...
نه نگاهی...
آری....
میدانم که
گاهی وقت ها می شود که این بی قیدی را دوست داری
این که دور و برت خالی باشد از ازدحام نگاه ها
.
.
.
نه......
غم نداری......
دلشکسته هم نیستی

تنها حالت مثل حال هر روزه ی من است

تنها واژه می خواهی برای سرودن....
تنها شور می خواهی برای بودن.....

تنها دو جرعه آزادی می خواهی

**********

زهرا.....احساس رهایی92


« زلفشه »


عطر حضور......



آپلود , آپلود عكس , آپلود سنتر , آپلود فايل , آپلود دائمي,آپلود موزیک





دانی که چگونه گذشته ها ؛ گذشته؟!

با همه بود و نبود

با همه فراز و فرود

با این همه هنگامه و شور

از زمستان نگاهت

همه جاریست

عطر لبخند حضور..........

******
زلفشه (زهرا)

« زلفشه »

شعر استاد دلجوئی عزیز  در جوابم

سلام زهرای خوبم...
زهرای نازنین و مهربون وبزرگوارم

زهرایی که وقتی بدلایلی حضورش کمرنگ میشه پست شعر من دیگه حال و هوا و رنگی نداره....
امید که هر جایی که هستی حالت خوب و دلت شاد باشه.

ببخش که مث خودت نمیتونم جمله بندیای ادبی داشته باشم

و همین رو میتونم بگم که به بودنتان مینازم و به داشتنتان افتخار میکنم...

درود بر دختر خوبم...


به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!