قصه ی آزادی....
به نام خدای آزادی......خدای قلم.........خدای اندیشه.....خدای احساس
" این شعری بود که امروز دوشنبه در تاریخ 91/12/21 و تنها کمتر از نیم ساعت بعد تایید در "سایت شعر نو "به جرم سیاسی بودنش محکوم شد به حذف و لقب مجرم سیاسی را نهادند بر من .....نمیدانم به کدامین جرم....به کدامین واژه اش....حال که این تنها قصه ی آزادی زندگی خودم بود........کاملا شخصی.....نه سیاسی بوده و نه حاشیه ای و نه تقدیمی و توهین آمیز "
من قصه ی آزادی را
به گندم زار طلایی گفته ام
عطر گندم ها را سویت
و کرشمه ی رقصشان را به آسمان
آری....
از حقارت اندیشه ی تو
تا
آزادی من
کهکشانی فاصله ست
.
.
.
تنها به امتداد باورت
به امید طلوع صبح آزادی 91/12/20
« زلفشه »
خواب دیدم ؛ خواب یک آزادی...
" و باز هم شعری دیگر از این حقیر که در تاریخ 91/12/18 توسط سایت شعر نو تایید شده ولی با برداشت های اشتباه برخی اعضا از واژه ی " آزادی " در نظرات ؛ سایت تصمیم به حذف کامل آن را گرفت..........باز به جرم سیاسی بودن نظرات.......نمیدانم بهر چه.....احساس را چه به سیاست "
پر پروازم کو.........؟
شوق آوازم کو......؟
امید فردا
ساز و دمسازم کو......؟
خواب شیرینم کو.......؟
خواب یک آزادی
خواب یک بوسه ی تبدار
پای این نرده ی چوبی
خواب یک آزادی
تو سکوت سرد بی صدایی
تو این زندون
تو این غربت
تو این تاریکی تردید
صدایم کن
صدایم کن
بگو......
آزاد آزادی.......
« زلفشه »
عشق چهار حرفی ....م....ا....د....ر ( برای مهربان مادرم....)
به نام اویی که یگانه خالق مهر و احساس است و
عشق
مادر را در دلم نهاد
*************
صبحگاهان که آفتاب کمرنگ زمستانی
سبد سبد نور می پاشد
از دریچه ی چشمانم
و
گرمی عاطفه اش را نثار شهر می کند
و
پنجره غبار گرفته ی رو به کوچه باغ خاطره را
از همهمه ی گفتن ها و نگفتن ها می گشاید
این دستان سرد و روح زخمی توست
گره خورده در دست شانه ای نحیف
و
تو چه زیبا و آرام غبار از دل تیرگی ها می زدایی
و
می بافی گیسوان طلایی خورشید را با کلاف عشق
به امید طلوع صبح آزادی.....
به نام خدای آزادی و ایمان
این حرفهای دلم است نه توهین به کسی است و نه
نقد به شخصی که امید به نگارش دارم و در انتظار
کوبیدن بر دهانم نمی باشم به جرم نبودن آزادی در
اندیشه .........در قلم......
سلامی با نهایت بغض و دلتنگی
این تنها گزیده ای از فریاد آزادی من بود......آزادی
اندیشه ها.......آزادی قلم
و در این غربت آزادی " گفتن ها".....در این انتحار
اندیشه ها.....نمیدانم چه بگویم تنها میدانم که
مدتهاست ننوشتم.......مدتهاست که نگریستم و
مدتهاست که بار غم و سنگینی نگاه هایی را از روی
شانه های نحیفم بر زمین ننهاده ام
آری دلم گرفته ....................................................
ولی نمیدانم
و
نمی توانم اشک بریزم
انگار این دلم کارش از شیشه بودن گذشته ......چه تاب
و توانی دارد که اینگونه صبور است
و چه حرفهایی را تحمل کرد و در خود ریخت و گوشهایم
که چه تهمت هایی را شنید
و چشمهایم که چه نگاه های پر سوالی را دید و دم نزند
و تنها آرامش من تنهایی و تاریکی و سکوت مبهم شب شد و دفتر خاطراتی خاک خورده.........که در تنهایی مهتاب ......در جواب سوالهایی مبهم ......بی اختیار
شروع به باریدن می کرد و در این غروب واپسین
احساس اسفندیم .........اینجا دگر آسمان هم تاب رفتن
کبوتر سپیدی را ندارد و بی هوا می گرید و زمین هم
دگر جایی برای ماندن نیست
تنها می خواستم از تمام واژه های خیس خورده از
اشکهای ترم ؛ غزلی بنویسم و بهانه های دلتنگی را در
هوای نگاه هایی نظم دهم .....تنها می خواستم فریادم
را به آسمان برم......ولی سکوتم را فریادی نبود
سکوت می کنم چون عقابی که همه دارایی اش اراده
ی پرواز است و لب نمی گشاید جز به آزادی و اخلاق
پس سکوت می کنم به رسم آزادی
.
.
.
« زلفشه »
اشکهای شبانه ام ( به عشق استاد دلجوئی عزیزم )

سلام به دلهای شکسته......زیر این آوار سکوت
سلامی با نهایت بغض و دلتنگی
نمیدونم چی بگم.......
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟
نمیدانم چه بگویم تنها میدانم که مدتهاست که ننوشتم.......مدتهاست که
نگریستم و مدتهاست که بار غم و سنگینی نگاه هایی را از روی شانه های نحیفم
بر زمین ننهاده ام
آری دلم گرفته ...............................................................
ولی نمیدانم
و
نمی توانم اشک بریزم
انگار
این دل ......چه تاب و توانی دارد که اینگونه صبور است
و چه حرفهایی تحمل کرد و در خود ریخت و گوشهایم که چه تهمت هایی را شنید
و چشمها که چه نگاه های پر سوالی را دید و دم نزند و تنها آرامش من تنهایی و
تاریکی و سکوت مبهم شب شد و دفتر خاطراتی خاک خورده.........که در تنهایی
چشمها......در جواب سوالهایی مبهم ......بی اختیار شروع به باریدن می کرد
استاد مهربانم
به حرمت عشق آسمانی ام به مهربان پدر عزیزم که چه پیشم باشد و چه نباشد هست خدای باورهایم ..........بی هوا اشک از چشمانم جاری شد
به حرمت این اشکهایم........در این ثانیه های رفته آخرین موسم تنهایی
احساس.......برایم رفتن پدرم دوباره زنده شد........و تنها پای واژه به
واژه غمنامه شما اشک ریختم
.
.
.
مهربان استاد خوبم .........حرف از رفتن نزنید که این کوچه باغ بی حضور سبز شما چون کویری تفیده است..........


حرف از رفتن و رفتن عذابم میدهد
و در این غروب واپسین احساس اسفندی .........اینجا دیگر آسمان هم تاب رفتنت
را ندارد و بی هوا می گرید و زمین هم دگر جایی برای ماندنم نیست
می خواستم از تمام واژه های خیس خورده از اشکهای ترم ؛ برایت مهربان استاد
عزیز.....غزلی بنویسم و بهانه های دلتنگی را در هوای نگاهت نظم دهم
.......استاد خوبم........تنها می خواهم باشید و حضورتان را حس
کنیم...........می خواهم حرفی بزنم که همیشه در کنارمان باشید....
ما به همین نگاه گاه و بیگاه شما و واژه های سراسر مهرتان
قانعیم..........و به رسم زیبای بی وفایی دل مکن از این کوچه باغ.....و
نساز اشکهایمان را جاری.....
« زلفشه »
زندگی دوباره....
هیچ وقت اون شب بارونی از یادش نمیره ؛ اون شبی که صدای اذان از گلدسته ی مسجد رساتر از قبل بود .تنها خواهرش "مریم " هنوز از مدرسه نیومده بود ....نگرانش نبود
چون وقتی می اومد اولین کارش سر به سر گذاشتن او و عروسکهاش بود ولی مهسا ته دلش می ترسید که نکنه اتفاق بدی برا مریم افتاده باشه...آخه سابقه نداشته آنقدر دیر کنه اگر قرار بود دیرتر بیاد قبل مدرسه به پدر و مادرش می گفت.
مادر سجاده اش را پهن کرد و دلواپس مریم بود از ظهر که مریم برنگشت تا تونست به تمام دوستا و فامیلا زنگ زد همه بی خبر بودند. پدر هم وقتی از سر کار برگشت فهمید که دختر
بزرگش که تو خونه همش "نازنین بابا "صداش می کرد هنوز برنگشته کلی اعصابش بهم ریخت....همسایه ها پدر و مادر رو آروم می کردند با این اوضاع و احوال خونه ؛ کم کم ترسی مبهم وجود کوچک مهسا را احاطه کرده بود. ناگهان صدای تلفن ؛ پدر را به سمت خود کشاند به یکباره تمام خونه پر شد از سکوت.....سکوتی مبهم ......تمام نگاه ها سمت پدر بود بعد چند دقیقه سکوت خانه شکست ....پدر با دستپاچگی به مادر گفت از بیمارستان بود میگن مریم تو راه خونه با یه ماشین تصادف کرده و ....
هنوز حرف پدر به نیمه نرسیده بود که مادر از هوش رفت .....زن همسایه رو صورتش آب پاشید و دلداریش داد....دیگه خونه بوی تشویش می داد
همه برای مریم دعا می کردن.....
بغض تلخ جدایی.....( در حسرت روی مهربان پدرم)
برای آن روزهایی که دلخوش ماندن بودم
می روم
به دوردست ها
تا تو را چشیده باشم
چشمانم
می سپارم تو را
به ذهن بی عبور بادهای وحشی
و خودم را
به تکه ابری که آبستن توست
« زلفشه »
دلم گرفته..........از این زمین و زمان
این روزها و شبها ؛ هوای دلم
12.00
بارانی ست
قلم در دستانم می لغزد
در این توحش تکرارها
********************
در این تاریکی شب......در این کابوس هر روزه ی تکرار
به یاد داستانی افتادم سراسر حقیقت
باید این حقیقت رو قبول کنیم که ما
برای توجیه خیلی از کارهای اشتباه ، تبصره میذاریم
چه ساعت هایی بخوابیم؟؟؟
ساعت 11 شب بدنمان در چه وضعی است؟؟؟
12 شب یا 3 نیمه شب چطور؟؟؟
برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم.
به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت
خوابیدن برای شما روشن گردد:
ساعت 9 تا 11 شب:
زمانی است برای از بین
بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می
شود.
در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد.
در غیر این صورت اثر منفی بر روی
سلامتی خود گذاشته اید.
ساعت 11 تا 1 شب:
عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد
ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.
ساعت 1 تا 3 نیمه شب:
عملیات سم
زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.
ساعت 3 تا 5 صبح:
عملیات از
بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد.
بعضی مواقع دیده شده که افراد در این
زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.
ساعت 5 تا 7 صبح:
این عملیات
در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.
|
|
غزلسرای معاصر (فاضل نظری)
فاضل نظری سال ۵۸در شهر خمین واقع در استان مرکزی متولد شد.
تحصیلات اولیه خود را در شهر خوانسار گذرانده است. او دارای
مدرک كارشناسی ارشد در رشته مدیریت صنعتی است و تا به حال
علاوه بر چندین مجموعه شعری که منتشر کرده ، مسئولیت هایی هم
در حوزه شعر فارسی داشته است. مشاور علمی جشنواره بین المللی
شعر فجر شاید مهمترین این مسئولیت ها باشد.او هم اکنون رئیس
حوزه هنری استان تهران می باشد. تا کنون از این شاعر جوان اما با تجربه کشورمان سه مجموعه شعر « اقلیت » ، « گریه های امپراطور
» و « آن ها » توسط انتشارات سوره مهر به چاپ رسیده که هر کدام
از این مجموعه ها به دلیل استقبال چندین بار تجدید چاپ شده اند.
مجموعه های شعری او توسط سوره مهر در یک بسته بندی مجزا
تحت عنوان « سه گانه شعری فاضل نظری » ارائه شده است. نظری
علاوه بر ریاست حوزه هنری استان تهران ، عضو شورای عالی شعر
مركز موسیقی و سرود نیز هست و در دانشگاه نیز تدریس می كند.
در ادامه : گزیده ای از اشعار فاضل نظری
رهایی....( دلنوشته تنهایی دختر بارون به عشق بابا)
از میان غبار ؛ مردی بر می خیزد....
رویاهایم را با خود می برد
دیگر نه غباریست....نه دردی ....و نه....
تنها من هستم و او.....اویی که در چشمهایش غرق می شوم
یاد بچگی....
یاد آن دوست داشتن های بی منت....
یاد آن عشق بازی کودکی امانم را بریده...
این سالها جز درد و تنهایی و به تو رسیدن پیاله ای نداشتم
وسهم دوست داشتنت را بر شانه های نحیفم به یدک می کشیدم
زیاد از زندگی نمی دانم
تنها می دانم که کوتاه ست و قدر دل بستن و دل کندن است
من از زندگی می ترسم....
آری ...
انگار پدر دوباره برگشته بود و مرا با خویش برد
شاید دگر دنیا حوصله ام را ندارد یا من....
نمیدانم......؟؟؟!!!
« زلفشه »
گپی با خدا (2)
خدای خوب من...
چه لحظه هایی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی...
چه ثانیه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی....
چه روزها و شبهایی که غرق در شادی و شور ؛ تو را که پشت تمامی
موفقیت هایم بودی از خاطرم بردم و بی تو سر بر بالین می نهادم اما تو
همیشه به یادم بودی....
اکنون دگر خواسته ای ندارم
تنها مرا بخاطر خطاهایم ببخشای و دوباره آغوش گرمت را با تمام وجودم
پذیرایم
ای محبوب من.....
امشب هم به خوابم بیا
« زلفشه »
بارون احساس
باران که می بارد طراوتش جان تازه ای به روح خسته ام می بخشد
و
کویر تشنه عشقم
در پناه آغوش گرم تو سیراب می شود
سکوتی نا آشنا بر کنج لبانم بنشسته
و بیدار می شوم از خواب شیرین با تو بودن...
قد می کشم و بر درگه خانه ی عشقت می نشینم...
انتظارت ....تمام تیرگی های نبودنت را از پنجره غبار گرفته ی دلم زدوده
طعم تلخ دلتنگی ات را به شیرینی حضور عاشقانه ات می چشم
و
شراب عشقت را در جام عاشقی پیمانه کردم برای آن لحظه ی دیدارت...
آری ...امروز چه روزی ست....؟!
چه حالی دارم من...؟!
همین روز در ماه قبل را بخاطر آور ....یادت هست که چگونه بر ما گذشت...؟!
آرام و بی صدا بیا...
بیا و در خانه قلبم را بگشای...
آهسته...
حواست به تپش های این قلب بیقرارم باشد
این نفسهای گاه و بیگاهم
این سردی دستانم
این سرخی چشمانم
و
این گونه های خیس
همه خبر از نبودنت می دهند...
« زلفشه »
هوای دلتنگی...
گپی با خدا (1 )
"سلام به یگانه عاشق عاشقای هستی "
گفتم : خدا جونم خیلی احساس تنهایی و بی کسی می کنم....!
گفتش : من که بهت نزدیکم و همیشه باهاتم
گفتم : نه مهربونم.....من از تو دورم ...ای کاش دیوارها فاصله میونمون نبود...!
گفت : تو تک تک ثانیه هات فقط منو صدا بزن.
گفتم : با این همه خطاهام خجالت می کشم سر سفره ات بشینم....!
گفت : من که بخشنده ترینم
گفتم : آخه برا کدوم خطام بیام پشت درت....!
گفت : واسه تمومشون
گفتم : یعنی منو می بخشی....؟!
گفت : مگر بخشنده تر از من کسی رو داری....؟!
گفتم : چرا با این حرفات آتیشم می زنی؟؟؟
گفت : بده که بنده هامو دوست دارم.....؟؟؟
بی هوا اشک از چشام جاری شد
خدا جونم.....یگانه بهانه ی بودنم....شرمنده ی لحظه هایی ام که بی هوا توی شلوغی های زندگی
تو رو گم کرده بودم دستتو ول کردم ولی تو همش کنارم بودی....
ثانیه هایی که حضورت برایم گنگ بود
لحظه هایی که روی ردپاهات قدم برمی داشتم اما مغرورانه توجهی به وجودت نمی کردم
دوستت دارم
بی آنکه بدانی
دوستت دارم
چه نزدیک و چه دور
چه به من نگاه کنی و چه فراموشم کنی
دوستت دارم چون میدانم همراهیت با من مثه نفس کشیدنه
آروم....
بی صدا...
همیشگی....
امشب هم به خوابم بیا
بغض آزادی....
*********به نام خدای اندیشه ها ************
پر پروازم ؛ کو........؟
شوق آوازم ؛ کو.......؟
امید فردا
ساز و دمسازم ؛ کو......؟
.
.
.
خواب شیرینم ؛ کو......؟
خواب یک آزادی
خواب یک بوسه ی تبدار
پای این نرده ی چوبی
.
.
.
خواب یک آزادی
تو سکوت سرد بی صدایی
.
.
.
تو این زندون
تو این غربت
تو این تاریکی تردید
صدایم کن
.
.
صدایم کن......
بگو
.
.
.
آزاد آزادی.........
**************
نبض قلم در انتهای شبهای اسارت ؛ بند دلم را پاره کرد
س
ک
و
ت
شاید این صدای پای آزادی باشد..........
*****************
سکوتم را فریادی نیست......
جز به
آ
ز
ا
د
ی
اندیشه ............
************
دانم شعر ؛حس لطیفی ست
ریتم و آهنگ ظریفی ست
شاعر ...اما... صاف و ساده
مهربان ؛ صمیمی ؛ بی اراده
بی هوا برناوک قلم جاری
تو بگو گوش شنیدن داری؟
zahraaa
چیزی نگو................
سکوت کن
چیزی نیست
تنها
با صدایت می شکند بغض دل
سکوت کن
ای توحش آزادی.......
*************
پ.ن: دنیا را نمی خواهم جز به آزادی اخلاق
پس بدان تا آزادی و اخلاق نباشد من هم نیستم
.
.
.
شاد باشید و آزاد اندیش.........
**********
در حسرت طلوع آزادی 91/12/18
منظورم از آزادی به هیچ عنوان آزادی سیاسی نبوده و نیست
تنها اخلاق در آزادی ست ولی برخی دوستان از فریاد آزادی ام برداشتی اشتباه داشته و به سیاست و مسائل حاشیه ربط داده اند








من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم