تاوان احساسات پاکِ من.... شده تنهایی

یه وقتایی میشه که دلم واسه یکی تنگ میشه که میدونم کیه , میشناسمش , دوسش دارم, ولی نیست
نه نگاش
نه صداش
با این که میدونه نبودش داغونم میکنه ولی بازم فک میکنه اینجوری راحت تر میتونم فراموشش کنم
اما خبر نداره روزا به یادش بیدار میشم و شبا به یادش میخوابم
دلم میخواد یه جا دور پیدا کنم تنهایی هامو اونجا حراج بذارم , زُل بزنم به چشاشو بگم
نگاه کن این منم همون که بی تو هیچه من دوستت داشتم و دارم چرا نمیفهمی , چرا عوض شدی؟!
ولی ته دلم میگه اون که رفته دیگه رفته و یه جوری بهم نگاه میکنه که انگار اصلا وجود ندارم
خردم میکنه
میخوام برم سمتش ولی خوب نمیتونم دیگه نای رفتن ندارم
این بیقراریهام , این دلشکستن هام , این حس پوچی هر روز داره حالمو بد تر میکنه
فقط میخوام برم به دوردست ها جایی که شاید تا چند وقته دیگه تو رو هم نشناسم
, خودتو میگم.خودمو میگم.
که این همه از خودمون دوریم.
واقعا دختر بودن اینقدر تاوان داشت .....؟!
دختر بودن یعنی تاوان پس دادن
تاوان احساسات پاک
و
آخرش
تنهایی
و
آرزوی مرگ داشتن
کاش لااقل اونی که باید بود کنارم نفس می کشید
مثل بازی های بچگی چشامو از پشت می گرفت تا نبینم بد روزگار رو
تا مثل آیینه مثل هوا حواسش بهم بود
تا شونه های گرمش
امن ترین سرپناه دلتنگی دخترانه ام بود
همین
« زِلفِشِــــه »
تمامی اشعارم دوباره به وبلاگ سابقم انتقال پیدا کرد و اینجا فقط باروووون دلتنگیم می باره
رو آشیون اونی که همه عشقم بوده و رفته





من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم