تاوان احساسات پاکِ من.... شده تنهایی

اي همه سرپا تا خوبي تقديم به تو(باهم خوب نبودي)

یه وقتایی میشه که  دلم  واسه یکی تنگ میشه که میدونم  کیه  , میشناسمش , دوسش دارم, ولی  نیست

نه نگاش

نه  صداش

با این که میدونه  نبودش  داغونم میکنه  ولی بازم فک میکنه  اینجوری راحت تر میتونم فراموشش کنم

اما خبر نداره  روزا به یادش بیدار میشم و  شبا به یادش میخوابم

دلم  میخواد یه جا  دور پیدا کنم تنهایی هامو اونجا حراج بذارم , زُل بزنم به چشاشو بگم 

نگاه کن این منم همون که بی تو هیچه من دوستت داشتم و دارم چرا نمیفهمی , چرا عوض شدی؟!

ولی  ته دلم  میگه اون که رفته دیگه رفته و یه جوری بهم  نگاه میکنه که انگار اصلا وجود ندارم

خردم  میکنه

میخوام  برم  سمتش  ولی خوب نمیتونم دیگه نای رفتن ندارم 

این بیقراریهام , این دلشکستن هام , این حس پوچی هر روز  داره حالمو  بد تر میکنه

   فقط میخوام برم به دوردست ها جایی که شاید تا چند وقته دیگه تو رو هم نشناسم

 , خودتو میگم.خودمو میگم.

که این همه از خودمون دوریم.


واقعا دختر بودن اینقدر تاوان داشت .....؟!


دختر بودن  یعنی تاوان پس دادن

تاوان احساسات پاک

و

آخرش 

تنهایی

و 

آرزوی مرگ داشتن


کاش لااقل اونی که باید بود کنارم  نفس می کشید

مثل بازی های بچگی چشامو  از پشت می گرفت تا نبینم بد روزگار رو

تا مثل آیینه مثل هوا حواسش بهم بود

تا شونه های گرمش

امن ترین سرپناه دلتنگی دخترانه ام بود

همین


« زِلفِشِــــه »



تمامی اشعارم دوباره  به وبلاگ سابقم انتقال پیدا کرد و اینجا فقط باروووون دلتنگیم می باره 

 رو آشیون اونی که همه عشقم بوده و رفته


عشق ؛ الفبای زندگی ست ( تقدیم به 4 معلم عشق و محبت )

 

 عکس گل و طبیعت – عکس از گل های خشگل

 

 

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎★ 

در مجالی که برایم باقی ست

در هیاهویِ اتاقی

که پرِ عطـــر خوشِ رازقی ست

می نویسم روز اول

عشـــق

الفبای زندگی ست

در کلاس عاشقی

لمس دستای لطیفت , شیوه ی دلدادگی ست

در حساب و جبر و ضرب و احتمال

عشقِ شیرین , شورِ فرهاد

حل تمرین ریاضی ست

زیر رادیکالِ چشمِ  عاشق کـُـشَـت

مجذور عشق بر بی نهایت  , آخـرِ دیوانگی ست

این همه عاشق کـُـشی ها از کلاس درس تو

شیوه ی تدریس تو , مهــر و محبت

سادگی ست

★.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸.¸¸.•*´`*•.¸‎★ 

 

جـرعه ای از بارون احساسم تقدیم به این 4 معلم عشق و محبت و انسانیت که  به ترتیب  تا ابد وامدار مهـرشانم

پدر نازنینم / معلم سفر کرده دوره راهنمایی ام / استاد جامعه شناسی سفر کرده  دانشگاه ام   که در نبودشان شده اند خدای باورها و گشته اند خاطـره ساز لحظه ها /

و

پدر همیشه مهربان و استاد نازنینم " جناب دلجوئی عزیز " که امتداد لبخند پدر مهربانم را در نگاه همیشه آفتابی  او یافته ام که با شعر به میهمانی دلها می رود

 

« زِلفِشِــــه »

تقدیم به معلم , به نبض اندیشه


 به نام خدای همین حوالی.......


خدای قلم 

تنها همدم تنهایی  ها

 عکس گل و طبیعت – عکس از گل های خشگل

 



و سلام بر معلم.......! 

به نبض اندیشه.......

به الگوی صداقت.....

به تویی که رویای شیرین کودکی هایم بودی.......

به تویی که بی بهانه مهربان بودی.....

و امتداد لبخند مادرم را در نگاه پرشور تو به نظاره می نشستم

تویی که از میان دستانت ؛ عطر دانش ؛ عطر زندگی بر مشامم می رسید و پای تخته ای چوبی همه ی جوانی ات را ناباورانه فروختی تنها به بهای فردای روشنم.....

و چه ارزان فروختی همه داراییت را

و بهای جوانیت چه اندک بود که بی هوا چشم بسته ای بر باور فرداهایت....

بی شک لایق ستایش بودی و اسطوره ی صبر......

در این قعر زمان که زخمه بر قلم می زنند و تیشه بر دل

در سکوت خلوت تنهایی شب 

آنقدرها در هجر تو و مظلومیت قلمت گریستم که دیگر نای دیدنم نیست

آنقدرها در هیاهوی ثانیه های بی عبور 

در پس یک التهاب برجای مانده دل بی روح زمان

بر سر قرار عاشقی کردنت

سر کلاس عشق تو

پای همان تخته چوبی آمدم و قد خمیده کردم که دگر پای رفتنم نیست

آنقدر آمدم و دیوارهای ماتم زده کلاس را بوسیدم و رفتم که دگر شده محراب نمازم

کاش این چشمانم ؛ سوی دیدن داشت

تا آمدن دوباره ات را پای همان تخته سیاه خاطراتم به نظاره می نشستم که چه رنجیده و اما باشکوه در کلاس عشقبازی خاطره می ساختی با اشک قلمت که حالا این تخته ی بی وفا شده سنگ سرد سیاه افتاده بر روح خسته ات....

و لبانم طراوت بوسیدن

تا بوسه ی مهر بر دو دست خسته ات می نشاندم

و پاهایم یارای آمدن

تا اولین بودم در  بوستان دانشت و پا به پای قدم هایت راهی بهشت دانایی تو  می گشتم

ای معلم خوبم.....

ای استاد اخلاقم....

ای باغبان مدرسه ی عاشقی

دستهای پرتوانت را.....

قلب مهربانت را

لبخند دلربایت را

اشک دیدگانت را

و مهر بی پایانت را

فراموش نخواهم کرد که در سینه ی عطشان من ؛ سبو سبو مهربانی می ریختی و چه مادرانه ( به یاد معلم اول راهنمایی ) و پدرانه ( استاد دانشگاه ام ) با خوشه های شیرین و زیبای فهمیدن پذیرایم بودی و هنرمندانه می فشردی سخت ؛ گلوی ابلیس نادانی را.....

بسان یک باغبان رنجور ؛ بذر نور می پاشیدی بر کویر خشک اندیشه ام و فانوس دانش را بر بلندای قلم می آویختی برای روشنای دل تاریکم...

و من چه کودکانه بال می گشودم بر بلندای قلم ؛ فراز اندیشه ات....

از فراز این عالم دهر

از دل این تاریکی مغموم شهر

.

.

.

بدان که قداست قلمتت را با قطره قطره اشک احساسم حفظ می نمایم



تا در این قعر زمان

در هجمه هجوم بی باوری ها

در انتحار اندیشه ها

در جولانگه اندیشه های مسموم

در ورای عصیانی نامفهوم

ابر مهربانی را ببارانم بر سطر سطر این واژه ها




***********************  

به قلم بارونیم : زِلفِشِــه

به بهانه ی مهــر تقدیم به همه ی معلمان مهر و عشق و انسانیت  که تابنده تر از آفتاب می تابند بر کرانه آسمان  دانایی در مهــر عاطفه و قلم

میلاد هشتمین ستاره ی شبای تارم / امام رضا(ع) ی عزیز مبارک

 



و در ادامه دلنوشته ام برای امام رضا (ع) عزیزم
ادامه نوشته

خنده ی تلخ


یادت هست گفته بودی :

بخند 

تا دنیا به روی تو بخندد...!

من می خندم

دنیا  پوزخند می زند

به تلخی لبخندهایم


بارون