غزلسرای معاصر (فاضل نظری)




 
راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ ور نیست
آن ماهی دلتنگ ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه ، مرده است

گنجشکها ! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است

دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است


فاضل نظری

غم غربت بقیع......( اشک احساسم بمناسبت ایام فاطمیه )


http://public.fileup.ir/d/2064508


بانوی آب و آیینه سلام



اینجا در غم غربت بقیع

در بی باوری اندیشه ام

خورشید هم آرام است


آری....

شرمنده قبر پنهانت

و اشک یتیمانت گشته


گویی در این دشت تفتیده ی بقیع ؛ این همه تلالو نور هم حرفی برای گفتن ندارد


اینجا نمایشگاه بزرگی ست

از غریبی

غربت

قداست

اینجا خاکش ؛ بوی عطر پیمبر می دهد

بوی مست چادر خاکی مادر

اینجا هر ذره از خاکش ؛ عشق است

اینجا بقیع ست....

دور باشی یا نزدیک در حریم چادر خاکی فاطمه (س) ای


« زلفشه »