عمری از شهر دل ؛ چشم تری می گذرد

و جوانی  ؛ همه در بی خبری می گذرد



دردها ؛ کهنه تر از قبل به من می خندند

اشکها ؛ تازه تر از تازه تری می گذرد



خطی از عشق نوشتم به هوایت ؛ زیرا

از دل خواب خوشم ؛ نامه بری می گذرد



پشت این پنجره ها چشم به راهم ؛ که مگر

تا سر کوی شما ؛ همسفری می گذرد



زیر باران دلم ؛ منتظرت می مانم

تا که از شهر شما ؛ رهگذری می گذرد


« زلفشه »


91/11/2 احساس