کوچه های بی عبور....
عمری از شهر دل ؛ چشم تری می گذرد
و جوانی ؛ همه در بی خبری می گذرد
دردها ؛ کهنه تر از قبل به من می خندند
اشکها ؛ تازه تر از تازه تری می گذرد
خطی از عشق نوشتم به هوایت ؛ زیرا
از دل خواب خوشم ؛ نامه بری می گذرد
پشت این پنجره ها چشم به راهم ؛ که مگر
تا سر کوی شما ؛ همسفری می گذرد
زیر باران دلم ؛ منتظرت می مانم
تا که از شهر شما ؛ رهگذری می گذرد
« زلفشه »
91/11/2 احساس
+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 11:19 توسط دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
|
من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم