
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 22:34 توسط دختـر بارون (زهرا محمدزاده)
|
چقد سخته که همه کنارت باشند ولی باز ته دلت احساس تنهایی کنی
وقتی عاشق باشی ولی کسی از دل عاشقت خبر نداشته باشه
وقتی هم که فهمید از تار عشقت برای گرمای تنش ؛ تنپوش هوس ببافه
وقتی میون این جماعت گرگ صفت نه بتونی لبخند بزنی نه اشک بریزی
که لبخندتو مـُـهر تایید بر فاحشگی ات میدانند و اشکهایت را نیاز عشــق
وقتی به کسی میخوای بگی که چرا غمگینی ولی صدات از حنجره ی بغض آلودت بیرون نیاد
وقتی از ته دل فریاد بزنی و حتی کوهها هم انعکاس صداتو به گوش این آدم نماهای خودفروش نرسانند
وقتی احساس تنهایی , ناامیدی , گناه , پوچی روت غلبه کنه
وقتی احساس کنی تمام درهای دنیا به روت بسته شده
اون وقته که فقط میخوای بری به دورترین نقطه ی عالم و یه گوشه ی دنج پیدا کنی
و خودت باشی و خدای خودت
و آروم بمیری تو تنهایی خودت...
همین
به قلم بارونیم : دختر باروووون
« زلفشـِـه »
من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم