دو کوتاه


می بینــَـمَت
پشت پرچینِ خیالــم
در شب بی پروایی مهتاب
.
.
.

"""" زلفشه""



در شبنم شب گریه های بی ستاره
آتش هجر تـــو
ذوب می کند
یخ احساس را
از ناودانِ خاطــره ...

به قلم بارونیم :««« زِلفِشِـه »»»



من دختر بارانی خط شمالم

 


 




من با تـــو حس کردم خیالِ عاشقی را
شاید ببینم شــــــــور و حالِ عاشقی را
 
یک عمـــر چشمانت محال زندگی بود
تا اینکه من دیدم محــــــــال عاشقی را
 
من دختـــــــــر بارانــــی خطِ شمالـــم
از تـــــو گرفتم خط و خال عاشقی را
 
من پرشکستـــــه در قفس افتاده بودم
دادی به من احساس و بال عاشقی را
 
در چشمه سار شبنم شب گریه هایم
اندوختم از تـــــــو زلال عاشقی را
 
آدم شده حوای دست آموز چشمت
تا اینکه دادی سیب کال عاشقی را
 
من نیمه ی تنگِ دلم گم کرده بودم
دیدم به دستان تو ؛ دالِ عاشقی را
 
من این همه راه آمدم شـــــاید ببینم
در تو فقط رنگِ وصالِ عاشقی را
 
وقتی ؛ ندارم تا طلوعِ روشنِ عشق
قسمت بکن با من مجالِ عاشقی را
 
من از هــــــزاران راه آمل آمدم تا
از تو بپرسم یک سوال عاشقی را
 

خانه ی دوست... ( از نگاره های بارانیم )

*به نام خدای مهر و احساس *


اینجا ؛ همان جاست

همان کوچه های شبزده ی خیال من و تو

با یاس های سپید

و تک درخت بید

که ز سرمای بی باوری نمی هراسید ُ

وَ « تو » اما ؛

آن چکاوکی که هر آن ؛

دم از بهار می زد روی بوم دلتنگی..... 

اینجا ؛ همان جاست که ثانیه ها ؛ بیدارند

سیه پوش هجر بهارند

« من » اما ؛

دختــرِ  بارانـــم

زاده ی مهــر و آبانم

اهل  همین حوالی

دلتنگِ دلتنگی مهتاب

لبریز بغض بیصدا

اسیر خواهشِ آفتاب

مستم ز تمنای بوسه ای ناب

خفته دربستردردُ عشوه ی نازِ شبتاب

اینجا همان جاست

پشت پرچین خیالـَــم

خانه ای برجاست

خانه ی دوست....


* به تاریخ همین  ثانیه های بودن...*

" موسیقی احساستان ؛ بنوازد به مهر

چکاوک ؛ نغمه ی عشق خواند به شعر "

 

" زلفشه "