دو کوتاه
می بینــَـمَت
پشت پرچینِ خیالــم
در شب بی پروایی مهتاب
.
.
.
"""" زلفشه""
در شبنم شب گریه های بی ستاره
آتش هجر تـــو
ذوب می کند
یخ احساس را
از ناودانِ خاطــره ...
به قلم بارونیم :««« زِلفِشِـه »»»
می بینــَـمَت
پشت پرچینِ خیالــم
در شب بی پروایی مهتاب
.
.
.
"""" زلفشه""
در شبنم شب گریه های بی ستاره
آتش هجر تـــو
ذوب می کند
یخ احساس را
از ناودانِ خاطــره ...
به قلم بارونیم :««« زِلفِشِـه »»»

اینجا ؛ همان جاست
همان کوچه های شبزده ی خیال من و تو
با یاس های سپید
و تک درخت بید
که ز سرمای بی باوری نمی هراسید ُ
وَ « تو » اما ؛
آن چکاوکی که هر آن ؛
دم از بهار می زد روی بوم دلتنگی.....
اینجا ؛ همان جاست که ثانیه ها ؛ بیدارند
سیه پوش هجر بهارند
« من » اما ؛
دختــرِ بارانـــم
زاده ی مهــر و آبانم
اهل همین حوالی
دلتنگِ دلتنگی مهتاب
لبریز بغض بیصدا
اسیر خواهشِ آفتاب
مستم ز تمنای بوسه ای ناب
خفته دربستردردُ عشوه ی نازِ شبتاب
اینجا همان جاست
پشت پرچین خیالـَــم
خانه ای برجاست
خانه ی دوست....
* به تاریخ همین ثانیه های بودن...*
" موسیقی احساستان ؛ بنوازد به مهر
چکاوک ؛ نغمه ی عشق خواند به شعر "
" زلفشه "
من دختــــــرِ فصلِ پاییــــــــزم