نگارش احساس من ( دختر بارون ) برای دو  مهربان معلم عزیزی که دیگر سنگ سرد و سیاه مزارشان شده سنگ صبور


http://ups.night-skin.com/




به نام خدای همین حوالی.......


به نام خدای قلم


سلام بر قلم........ تنها همدم تنهایی


و سلام بر معلم.......!

به نبض اندیشه.......
به الگوی صداقت.....
به تویی که رویای شیرین کودکی هایم بودی.......
به تویی که بی بهانه مهربان بودی.....
و امتداد لبخند مادرم را در نگاه پرشور تو به نظاره می نشستم
تویی که از میان دستانت ؛ عطر دانش ؛ عطر زندگی بر مشامم می رسید و پای تخته ای همه جوانی ات را ناباورانه فروختی تنها به بهای فردای روشنم.....
و چه ارزان فروختی همه دارایت را
و بهای جوانیت چه اندک بود که بی هوا چشم بسته ای بر باور فرداهایت....
بی شک لایق ستایش بودی و اسطوره ی صبر......
در این قعر زمان که زخمه بر قلم می زنند و تیشه بر دل
در سکوت خلوت تنهایی شب
آنقدرها در هجر تو و مظلومیت قلمت گریستم که دیگر نای دیدنم نیست
آنقدرها در هیاهوی ثانیه های بی عبور
در پس یک التهاب برجای مانده دل بی روح زمان
بر سر قرار عاشقی کردنت
سر کلاس عشقت
پای همان تخته چوبی آمدم و قد خمیده کردم که دگر پای رفتنم نیست
آنقدر آمدم و دیوارهای ماتم زده کلاس را بوسیدم و رفتم که دگر شده محراب نمازم
کاش این چشمانم ؛ سوی دیدن داشت
تا آمدن دوباره ات را پای همان تخته سیاه خاطراتم به نظاره می نشستم که چه رنجیده و اما باشکوه در کلاس عاشقبازی خاطره می ساختی با اشک قلمت که حالا این تخته ی بی وفا شده سنگ سرد سیاه افتاده بر روح خسته ات....
و لبانم طراوت بوسیدن
تا بوسه ی مهر بر دو دست خسته ات می نشاندم
و پاهایم یارای آمدن
تا اولین بودم بوستان دانشت و پا به پای قدم هایت راهی بهشت دنش می گشتم
ای معلم خوبم.....
ای استاد اخلاقم....
ای باغبان مدرسه ی عاشقی
دستهای پرتوانت را.....
قلب مهربانت را
لبخند دلربایت را
اشک دیدگانت را
و مهر بی پایانت را
فراموش نخواهم کرد که در سینه ی عطشان من ؛ سبو سبو مهربانی می ریختی و چه مادرانه ( به یاد معلم اول راهنمایی ) و پدرانه ( استاد دانشگاه ام ) با خوشه های شیرین و زیبای فهمیدن پذیرایم بودی و هنرمندانه می فشردی سخت ؛ گلوی ابلیس نادانی را.....
بسان یک باغبان رنجور ؛ بذر نور می پاشیدی بر کویر خشک اندیشه ام و فانوس دانش را بر بلندای قلم می آویختی برای روشنای دل تاریکم...
و من چه کودکانه بال می گشودم بر بلندای قلم ؛ فراز اندیشه ات....
از فراز این عالم دهر
از دل این تاریکی مغموم
.

.

.

بدان که قداست قلمتت را با قطره قطره اشک احساسم حفظ می نمایم

تا در این قعر زمان
در هجمه هجوم بی باوری ها
در انتحار اندیشه ها
در جولانگه اندیشه های مسموم
در ورای عصیانی نامفهوم
ابر مهربانی را ببارانم بر سطر سطر این واژه


***********************


گلی از هزاران گل گلزار دانشت : زهرا محمدزاده (اشک احساسم)- اردیبهشت 92

این هایی که از اشک احساسم نگاشتم بخش کوچکی از دلواژه های دلتنگی ام به یاد خانم معلم عزیز معلم دوران راهنمایی که مهر مادر را در نگاهش ؛ در نبض احساسش لمس کرده بودم و نیز به یاد استاد دانشگاه مهربانم که لبخند پدر را در خنده های بی باورش در پس روح رنجورش احساس نمودم

حال که این دو عزیز در کنارم نیستند تنها نگاشتم برای آن لحظه های بودن
که تنها سنگ سرد و سیاه مزارشان شده اند سنگ صبور لحظه های بیقرارم
تنها قاب عکس ساکت و روبان تیرهشان شده اند همدم شبهای تارم

بزرگداشت مقام شهید مطهری ؛ معلم نمونه و الگوی اخلاق را به تمامی باغبانان مدرسه عاشقی تبریک می نمایم همچنین میلاد زهرای اطهر(س) و گرامیداشت مقام زن را به تمامی بانوان سرزمینم......



آری..........میدانم قوی ترین آدم جهان زنی می باشد که با وجود تمام نامرادیهای روزگار ؛ مزاحمتهای اطرافیان ؛ نگاه های هرزآلود جامعه ؛ تهمت ها و دل شکستن ها ؛ سرکوب شدن احساس ؛ محکوم به جرمی ناکرده از بهای احساسش ؛ ترس و زورگویی هنوز هم در این جامعه درس می خواند.کار می کند.........عاشق می شود..اعتماد می کند........مادر می شد..........وجودش را سهم دیگری می کند از خون وجودیش...و به فرزندانش یاد می دهد که انسان باشند

نه صرف " زن " یا " مرد "




.


 « زلفشه »


بانوی اردیبهشتی ام " تقدیم به مهربان مادر عزیزم "


" سیب " می افتد

وقت رسیدن


" برگ " می افتد

وقت پژمردن


و تو اما

ایستا

چون " دماوند "


سبز

چون " افرای" بی ریشه


جوانه زده ای در بهار بی باورم.

.

.

.

ای بانوی اردی بهشتی.......



*زاد روز لمس احساست مبارک*


« زلفشه »

چه زود گذشت کودکی هایم......


موهای طلایی ات را می بافم

با دستهای پینه بسته ام....

و نگاهم خیره می شود

به بوته های یاس پیراهن گلدارت

که سوسو می زند در آن تاریکی شب

ناگاه بغض دلم می ترکد

و می بارد اشک از آسمان چشمانم بر برکه ی آبی دستانت

یاد آن کودکی پر درد

تیشه بر قلبم می زند

آه چه شبی ست امشب...

و چه عاشقانه می بافم موهایت را

و گره می زنم با خاطراتم....



به یاد کودکی-------اردی بهشت 84


« زلفشه »